ذکر حضرت شيخ
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی
نوسنده :شمس الدین عراقی
عـــــطار در دکان عطاری خود نشسته بود و ذکر اولیا ی خدا را در تذکـــرة الاولیا می نوشت از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت :
آن بحـــر انــدوه ، آن راســخ تــر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهـــی ، آن اعجوبــــه ی ربانی ، قطب وقت ، ابوالحسن خرقانی رحمة الله الیه سلطان سلاطین مشایخ بود قطب اوتاد و ابدال عالم ....
عـــــطار در دکان عطاری خود نشسته بود و ذکر اولیا ی خدا را در تذکـــرة الاولیا می نوشت از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت :
آن بحـــر انــدوه ، آن راســخ تــر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهـــی ، آن اعجوبــــه ی ربانی ، قطب وقت ، ابوالحسن خرقانی رحمة الله الیه سلطان سلاطین مشایخ بود قطب اوتاد و ابدال عالم ....
روز دیگری شروع و او کنار پنجره ی رو به کویر ایستاده بود و به در دوردست نگاه می کرد . شیخ ابوالحسن خرقانی را می دید که نماز شام را در خرقان با جماعت مـی خواند و روی به بسطام می آورد سر بر خاک بایزید می گذارد و به راز ونیاز با خدا :
« بار خدایا از آن خلعت که بایزید را دادی ابوالحسن را بویی ده »
تا نزدیکـــی هـــای صبح بر خاک بایزید می نشیند و زاری می کند پس از آن به خرقان بازمـی گردد و با وضوی نماز شام نماز صبح را با مریدان به جماعـــت مـــی خواند و این کار هر شب اوست تا دوازده سال .
و باز بایزید بسطامی را می بیند که در جمع مریدان روی به خرقان ایستاده و چشمـانش را بستــه است نفسهای عمیق می کشد انگار بوی خوشی به مشامش می رسد .
مریدان به تقلید از وی ، بـو می کنند و هیچ درنمـی یابند با تعجب به یکدیگر نگاه می کنند یکی از میـان آنها می پرسد : شیخ ما هیچ بویی نمی شنویم چه چیزی را بو می کنی که آنقدر خوشایند توست ؟
بایزید پاسخ می دهد : بوی یار می آید بوی یاری که سالها پس از من می آید بوی ابوالحسن که بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.
در سکــوت کـــویر ، از پشت پنجره ی کوچک اتاق کـــارش بو علی سینا را می بیند ....
عـــطار همچنان نشسته است و می نویسد :
بو علی سینا وصف شیخ را شنیده است از راهی دور بدیدن شیخ می آیــد نیمروز است که به خرقان می رسد شب قبل هنگام غروب وارد بسطام و به خانقاه بـایزید رفته بود صوفیان به سماع و رقص مشغول بودند و چرخ زنان می خواندند :
یا شیخ بسطامی مدد مولا مدد الله مدد ....
و او در کنجی ایستاده و تماشا می کند .
او همچنان کنار پنجره ایستـاده و آنـــروز را می دید که به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رفته بود .
مقبره ی شیخ که در واقع خانقـاه او بوده است ، بر بالای تپه ای بنا شده . برای رفتن به مقبره باید از پله های زیــادی بـالا رفت جای خوش آب وهوا و سرسبـزی است . از آن بالا بسطام بخوبی دیده می شد بر بالای در ورودی خـانقـاه جمله ی معروف شیخ را نوشته اند« هرکس بر این در وارد شود از دین و ایمانش مپرسید نانش دهید چه آنکه نزد خدا به جان می ارزد نزد بوالحسن به نانی می ارزد »
مدفن شیخ در اتاق کوچکی قرار دارد. او کنار مقبره ی شیـخ بـــه احترام ایستاد . مرد جوانی نشسته بود و مشغـــول خواندن کتابی بود هنگامی که کتاب را می بست او عنوان کتاب را دید « منــاجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری » مرد جوان کتاب را بست وکنـار سازش گوشه ی دیوار گذاشت . بیرون مقبره چند دختر و پسر جوان جمع بودند . پانزده نفری می شدند و همه با خود دف داشتند نیم ساعتی به اذان مغـرب مانده بود که وارد فضای کوچک مقبره شدند دور قبر شیخ ایستـادند و دف نوازی گروهی آنها شروع شد ابتدا کمی آرام و هماهنگ . سقف اتاق کوچکی که مقبره در آن قرار داشت ، خیلی کوتاه بود و انعکاس صدا در آن وجود نداشت وگرنه غوغایی می شد پس از اجرای هم نوازی مرد جوانی که گوشه مقبره نشسته بود ستار خود را برداشــــت و آواز خـــواند صدایش بدل می نشست . دوباره هـم نوازی دف شروع شد و اینبار هم خوانی دختران وپسران جوان که دف می زدند :
« یا شمس تبریزی مدد
مولا مدد الله مدد
یا احمد جامی مدد
مولا مدد الله مدد
یا شیخ بسطامی مدد
مولا مدد الله مدد
یا شیخ خر قانی مدد
مولا مدد الله مدد آقا مدد آقا مدد »
و او که در کنار بچه ها و زنش بیرون مقبره زیر سقف بلند خانقاه ایستاده بود لحظه ای چشمانش را بست و لحظه ی دیگر که چشمانش را باز کرد ، کف زمین افتاده بود و پسر بزرگش را مظطرب می دید که می گفت « باباجان چه شد ؟ چرا بیهوش شدی ؟ »
بوعلی سینـا چشمانش را نبست او می خواست به دقت نگاه کند و ببیند تــــا بفهمد صـــوفیان برای چه چیزی مدد می خواهند ولی نفهمید ! او ندانست همه چیز را نمی توان با چشم سر دید . چیزهای دیگری هست که باید این چشم جهان بین را ببندی تا بتوانی جهان بزرگتر را ببینی .
ده خـــرقان در نیمـــــروز ساکت و خاموش بود . آفتاب آخرین روزهای تابستــــان رمقی نـــــداشت از دور دست درختهای بسطام دیده می شدند که خود را برای برگ ریزان پـــاییز آماده می کردند . بو علی سینا چست وچالاک راه می رفت و به هر چیزی با دقت نگاه می کرد حتی به قد و اندازه مرغ وخروسها نیز بـــــا دقــت نگاه میکرد و آنها را با مرغ وخروسهای جاهای دیگری که دیده بود مقـایسه می کرد اگر بــــه چیز تازه ای بر می خــورد گوشـــه ای می نشست و یادداشت مختصری می نوشت تا شب آنـــــرا کامل کند . پیدا کردن خانه ی شیخ ابوالحسن برایش کار ساده ای بــود از پیر مردی که کنار گذرگاهی نشسته بود ، پرسید و پشت در خانه ای ایستاد و صدا زد :
کسی خانه نیست من از راه دور برای دیدن شیخ آمده ام
پس از لحظه ای زن شیخ در را بـاز کرد ، اخمو و عبوس . بـا نگاهی بدبینانه سر تاپای او را ور انداز کرد . بوعلی کمی خودرا عقب کشید
- سلام بر تو من از راه دور برای دیدار..
زن حرفش را قطع کرد :
شنیــدم ! بـار اول که گفـتی شنیدم از راه دور به دیدار شیخ آمده ای . مثل تو دیوانه کم نیست که برای دیدن این زندیق از راه دور می آیند و من باید به آنها نان بدهم و آب بدهم و اجــازه هم ندارم از دینشــان بپرسم حضرت شیخ شما فرموده اند نزد خدا به جان می ارزند پس .. چه می دانم یک مشت مهملات . جوان ابلــه راهت را بگیر و از همان جا که آمده ای بـــرگرد این زندیــق دیدن نـــدارد مـن که با او زندگی می کنم چیزی از او ندیده ام اگر او کرامـات دارد برای خودش و من کاخ کرامت میکرد نه این بیغوله را .
در را محکم بست و رفت . بوعلی هاج و واج ایستاده و متحیر نگاه می کرد . پیرمردی که از آنجا می گـذشت و به صدای گفتگوی زن توقف کرده بود ، در حالیکه ریـــز می خندید گفــت : جوان برو ! مگر نشنیدی چه گفت اگر دوباره در بزنی با چوب به سراغـت می آید . ما هر از چند گاهی چنین صحنه هایی را می بینیــــم مگر آنکه شیخ خودش در خانه باشد .
بوعلی که در مانده بود ، به راه افتاد نمی دانسـت بـاز گردد و یا بماند تا شیـخ بیاید بــا خود گفت : حالا که تا اینجا آمده ام دست خالی بر نمی گردم بد نیست به صحرا بروم و در مورد گیاهان این جا تفحص کنم و راه صحرا را پیش گرفت .
گلهای صحرایـی به اندک نسیمی به رقص در می آمدند بوعلی که از زیبایی آنها بــه وجد آمده بود دیگر به بر خورد زن شیخ با خود فکر نمی کرد به آرامی و با دقت پا می گذاشت مبادا گلی زیر پایش له شود گاهی می نشـسـت و بـــه آرامـی ساقه ی نازک گلی را در دست می گرفت و گلبـــرگ هایش را مــی شمرد آنقدر با احتیاط اینکار را میکرد که انگار دست بر گلوی کودکی گذاشتـه است دفتر خودرا باز می کرد و در باره ی آن گل چیزی می نـوشت و زمانی گلی را از میان علف های اطراف جدا مـــی کــرد چاقوی کوچکی از انبان خود بیرون می آورد و پای گیاه در زمین فرو می کرد و آنرا از ریشه در می آورد و با نوازش به گیاه می گفت : مرا ببخش نیاز دارم تو را با خود ببرم و آنرا لای دفترش می گذاشت .
در همین حال و هوا و گفتگو با گلها بــود کــه غرش صدای شیری او را از دنیای پیرامونش جدا کرد ابتدا کمی ترسید و با چالاکی بلند شد که بگریزد : شیر ! اینجا ! این صحرا تا آنجا که من خوانده ومی دانم گرگ وکفتار دارد ولی شیر ندارد . پیر مردی با باری از هیزم بر دوش با ماری پیچیده بر دست بجای تازیانه و سوار بر شیر ، قبل از آنکه بگریزد به او رسید و روبرویش ایستاد .
بوعلی فکر می کرد خواب می بیند کمی بـه اطراف نگاه کرد نه همه چیز طبیعی بود همان گلهای زرد کوچک صحـرایی که در نسیم آرام می رقصیدند . ده خرقان با دیوار های گلی خانـه هایش نه خیلی دور ، و او بود و آن پیر مرد سوار بر شیر غران .
با ترس و مبهوت از آنچه می دید پرسید :
تو کیستـی پیر مرد ؟! این چه حالی است ؟ رویایی یاواقعا وجود داری ؟
مرد در حالیکه تبسمی شیرین بر لب داشت ، پاسخ داد :
پیرمرد! نه هنوز پیر نشده ام من همانم که به دیدارش آمــــده ای من ابوالحسن خرقـــانی ام تعجــب می کنـــی ؟ با عـلم کتابهایت جور در نمی آید ؟
- تو؟! شیخ ! این حال ؟! شیر رام شده ؟ بار هیزم ؟ مار بجای تازیانه ؟ و آن زن در خانه ؟!! نه باور نمی کنم پس چطور نتوانستی آن زن را رام کنی ؟
شیخ به آرامی گفت : من بار چنان گرگی را کشیده ام تـا چنین شیری بار مرا بکشد .
از شیـر پایین آمد و مار را رها کرد لحظه ای بعد نه شیری بود و نه ماری . بوعلی سینا بود و ابوالحسن خرقانی با ریش و مویی سفید که همچنان بار هیزم بر دوش می کشید .
او از پشت پنجـره بـه کویر نگاه می کرد خودرا در دل کویر کنار شیخ ابوالحسن خرقانی می دید که می خروشد :
ای شیخ بس نیست وقت آن نشده کـه خود راخلاص کنی ؟
چند بار دیگر می خواهی سوار بر شیر شوی و مار را تازیانه کنی تا آنها که به دیدنت می آیند بدانند که از ماده گرگی رنج می کشی ؟
آن زن که تو را سوار بر شیر نمی بیند تا رام شود ! بس است دیگر بس است .
او از میــان هیــاهوی کویر به اتاق خود باز گشته و به گذشته به زندگی گذشته ی خود فکر می کرد ....
همچنان کنار پنجره ی کوچک اتاق کــارش ایستاده بود . غمی بر دلش سنگینی می کـــرد بیــرون باد می وزید پشت اتاقش لوله های فولادی زیادی انبار شده بود باد هنــگام عبور از میان لوله ها ، صدای محزون نی را به گوشش می رساند در میـان اندوه حـاصل از خاطرات تلخ و نوای حزن انگیـز ، بـا خود فکر می کرد ایکاش بجای این نوای اندوهبار ، مـــوسیقی دیگـری بگوش می رسید تا مرا از این غم و اندوه جدا کند . دلش می خواست صدای طبل ها بود تا با ضــرب آهنگ طبل ها به وجد و پایکوبی در آید و همه چیز را فراموش کند .
عطار از نوشتن بازمانده و از رنــج بــاری کــه شیخ ابوالحسن خرقانی بدوش می کشید غمگین شده بود سرش را در میان دستهــایـش بـر زانــو گذاشت دلـش می خواست گریه کند. دکان عطاریش از میدانگاهی وسط بــازار فاصله ی زیادی نداشت از چند ساعت پیش مردی حلاج ، گوشه ی میدانـگاه نشسته بود و پنبه زنی می کرد . نــاگهــان صدای زه کمان پنبه زن در گوش عطار طـنین انداز شد او سرش را بالا گرفت و با دقت به صدای کمان پنبـه زن گوش داد : « پم پم پم پم پــــــــــم پم » چهار بار « پم » یک نواخت و « پــــم » پنجم با ضربی محکم و کشیده و پس از آن پم کوتاه .
و رقــص پنبــه ها را در میان نـوا ها می دید حالا دیگر کمان پم پم نمی گفت چیـز دیگری می گفــت و عــطار به وضوح همه چیز را می دید ومی شنید : کمان صدا می زد « پن به پن به پــــــــن به » و پنبــه ها را می دیــد کــه چـگونه به میان زه کمان حلاج می آیند و با ضربه ای محکم بــه رقــص و سماع در می آیند و می نشینند ولی دیگر آن پنبه ی گرفته و بخود پیچیده ی قبلی نیستند !!.
عطار ناگهان بــا پـای بــرهنه به میانه ی میدان آمد کلاهش از سرش افتاد و موی بلند و سفیدش بر شانه هایش ریخت دیگر تاب نیاورد دستهایش را که بالا گرفت آستین های قبایش آویزان شد . سرش را کمی بـه سمت چپ گرفته بود نگاهش مبهوت و به جایی دور خیلی دور مـی نگریست و می چرخید . باد در دامن قبایش پیچیده بود او سه بار دست افشاند و هفت بـــار پــــا بر زمین کوبید و نشست آرام و خاموش .
رهگذران هرگز چنین چیزی از او ندیده بودند . او بواسطه ی شغلش در میان عامـه ی مردم احترام خاصی داشت وکسی جرئت اعتراض کردن بخود نداد . حلاج در تمام مدت سماع شیخ به کمان زدن ادامه داد و لبخند شیریـن و رضایتمندی بر چهره داشت و پس از تمام شدن سماع شیخ آرام و بی صدا بســاط خود را جمـع کرد و قبل از آنکه کسی به او معترض شود ، به سرعت راه افتاد و در اولین کوچه ی جدا شده از راسته ی بازار پیچید و رفت .
دیگر صدای عبور بـاد از میــــان لولــه های فولادی نمی آمد و بجای آن صـــــدای ضــربه ی چــکشی بــر آهن ،از یکی از ساختمانها بگوش می رسـیـد . او از پشت پنجره در دوردست کویر بوسعید را می دید که به دیدار شیخ ابوالحسن به خرقان آمده است ...
شیخ بوسعید در کنــــار ابوالحسن ودر جمع مریدان نشسته شیخ ابوالحســن خرقـــانی هـمچــون هـمیشــه در بحــر اندوه است بوسعید می گوید : شیخ دستور بده کسی چیزی بخواند
شیــــخ مــی گـوید : ما را پروای سماع نیست لیکن بر موافقت بر تو بشنویم .
شیـــخ بـــا نــگاه ، اشاره ای به یکــی از مــریـدان کرد او به سرعت برخواست مقابل شیخ و ابوسعید که در کنارش نشسته بود ایستاد پس ازتعظیم کوتاهــی دو زانــو بر زمین نشست و شروع به خواندن کرد
نــزدیک تــو گـــشتم شــده ام مــات وجـودت
در رقص و سماع چرخ زنان غرق سجودت
تــرســم نه ز دوزخ ، امیدم نه بهشت است
جز این طلبی نیست شوم محو تماشای شهودت
آرام آرام حالت خواندن عوض شد و ریتم گرفت مریدان که کــلاه از سر بر داشته بودند ، کف زنان ســـرها یشــــان را می چرخانـدنـد و موهـــای بلندشان باحالت زیبایی در هوا می چرخید دو مرید از میان آنان چنـــان به وجد آمده بودند که رگ شقیقه هایشان پاره و خون از آن جاری شد. بوسعیــد که خود قرار نداشـت ، به احترام شیخ جسارت برخواستـــن در خود نمی دید ولی او نیز چون سایر مریدان همچنان نشسته بر جای خود سماع بود هنگامی که سر و تنه ی خود را می چرخــاند ، صورتش به زمین نزدیک و موهای بلندش بر زمین کشیده می شد جملــه ی مریدان بــا چرخش سر هایشان ذکر « هو حق مددی »می گفــتند فضــای خـانقــاه نیــز هـمــراه با مریدان در چرخش بود شیخ نیز به وجد آمده و منتظـــر بود تا بوسعید بگوید :
یا شیخ وقت است که برخیزی . !
و شیــخ بــرخـــواسـت چرخان ورقصــان ســــه بــــار آستین بجنبـانـد و هفت بارپای بر زمین کوبید دیــوار های خانقــاه بـــا او به جنبش و رقص در آمده بودند . شوری در افتاده بود بوسعید نعره زنـــان گفـت :شیخ بس است که سقف فرو می ریزد به عزت خدا قسم آسمان و زمیـن همراه با تو در رقصند و سماع .
و شیخ نشـست و بـــاز در بـــحر اندوه فرو رفت ولی مریدان که همراه باشیخ به سماع در آمده بودند همچنـان در رقص بودند بوسعید نیز به احترام شیخ و در کنار او نشـــست ولی آرام و قرار نداشت رو به شیخ گفت : بیا حالت بسط و قـبض را بـا یــکدیگر عوض کنیم دیگر قرار ندارم. یکدیگر را در آغــوش گرفتنـد و حال هریک به دیگری منتقل شد . شیخ ابوالحسن برخواست وتا سپیده صبــح در میـان مـــریدان نعــــره مــی زد و می رقصید و ابوسعید مبهوت ومات سر در میان زانوان گرفتـه و زار می گریست چون صبح شد مریدان یکی پس از دیگری از حال رفتند و بیهوش شدند شیخ ابوالحسن دست بر شانه ی بوسعید گذاشت وگفت : چه دیدی ؟
بوسعید پاسخ داد : از زبـر تا عرش گشاده می دیدم و از زیر تا تحت الثری و شما را می دیدم که در رقصید همراه با عالم هستی . شیخ گفت :بوسعید ! انـــدوه مرابه من باز بده که من با آن اندوه خوشترم . فردای قیامت صبر کـن تا اول من بروم تو همه لطفی نمی توانی تاب بیاوری صبــر کــن تـا من بروم و فزع قیامت بنشانم پس از آن تو بیا ...
او کنــار پنجــره خسـته از سمــاع،با اندوهی بزرگ بردلش ایستاده بود و رفتن بوسعید را از خرقان می دید
شیخ ابوالحسن ، بوسعید را در آغــوش گرفتـه بود و گفت : من تو رابه جانشینی خود بر گزیدم ســـالها بـود که از خدا می خواستم کســــی را بفرستــد تـا آنچه در دل دارم به او بسپارم محرمی یافت نمی شد تا تو آمدی .
بوسعید هنگام رفتــن سنــگ کنار در را بوسید و چشمانش را بر آن مالیــد ابـوالحسن گفت به احترام بوسعید دیگر کسی از این در داخل نشود . بوسعید وقتــی رفت گـفــت:
مـــرا چـنــان خشــت خامی به خرقان فرستادند و شیخ گوهری در دلم نهاد و اکنون باز می گردم .
او همچنان ایستاده بود و نمی توانست دل از تماشای حالات شیخ ابوالحسن خرقانی بردارد
غروب نزدیک و دکانهای بازار بسته می شد عطار خسته از آنچه در آن روز بر او گذشتــه بود همچنان دلش می خواست از ابوالحسن خرقانی بنویسد با خود گفـت باقی را شب هنگام و در خانه می نویسم کتابش را بســت و بـراه افتـاد هنگام عبور از بازار مسگرها ، جوان مسگر را دید که با دیدنش از دور از جایش بلند شد ، ایستاد و به حال احترام سرش را پایین نگاه داشت . بوی خوش دوست ،عطار را سرمست کرده بود هنگامی که به او نزدیک شد ایستاد و با لبخندی بر لب گفت : هنوز نرفته ای ؟ زن جوانـت در خانه منتظر توست خوب نیست او را تنها بگذاری .
جوان پاسخ داد : شیخ وقتــی به خانه می روم همسرم به چشمانم نگاه می کند و می پرسد وقتی می آمدی شیخ را دیدی ؟ آیا نظر او بر تو افتاد ؟ تو را بخـدا سوگند می دهم اگر او را ندیده ای به بهانه ای به خانه اش برو بگو زنم بیمار است . اگر او را ندیده ای من براستی بیمار می شوم . ای شیــخ ! امـــروز سماعـت را در میدان دیدم وقتی برایش تعریف کنم تا صبح نمی گذارد بخوابم چه شبی خواهد شد امشب .
- او را دوست داشتـــه بـــاش عــاشقــانه دوستش داشته باش خدای مهربان عشق به زن را به ودیعه در دل مرد گذاشته است وعشق مرد را در دل زن ، تا برایمان تمرینی باشد برای عشق به ذات مقدسش ، او خود نیز عاشق ماست و هــــرکه را لایـــق ببیند به سوی خود می برد . با لبخندی برلب دستی بر شانه ی جوان زد و بسوی خانه روان شد .
زن جوان با دور شدن شیخ ، دوان دوان به سوی شوهر آمد و گفت : همه چیز را دیدم ولی نزدیک نبـودم کــه بشنوم بگو، بگو شیخ چه می گفت ؟
- صبر کن زن تا صبح خیـلی راه اسـت هـمــــه چیز را برایت می گویم . نمی دانی امروز چه شد ، سماع شیخ در میان بازار واقعا دیدن داشت حیف شد کاش بودی و می دیدی .
زن در حالیکه لبخند نمکینی بر لب داشت گفت : ندیدم ! من خودم همه چیز را دیدم و تو را هم دیدم که چطور ایستاده بودی و اشک می ریختی با آن سر و صورت سیـاه! چطور توانستی آرام بایستی ؟!تو که در دکان مسگری هنگام سفید کردن مس ها خوب بلدی برقصی ؟
مرد از تعجب ایستاده بود
- تو !! تو آنجا بودی ؟زن تـــو آنجا چــه می کردی می خواهی مردم برایمان حرف در بیاورند ؟
- مردم مردم ! مردم حرف در بیاورند چـه حرفی مگر من حق ندارم بیمار شوم و برای خریدن دارو به دکان عطاری بیایم ؟
و در حالیـــکه لبخنـــد شیطـنت آمیزی بر لب داشت خود را در میان بازار خلوت بــه شوهــر چسبــاند و با طنازی گفت : تو که می دانی من بیمارم بیمار عشق تو و این بیماری هم علاج ندارد مگر .... خودت که می دانی علاجم چیست
- خیلی خوب بس است وسط بازار! عشقت را بگذار تا به خانه برسیم خود شیخ امروز چیزهایی به من گفت برویم خانه تا برایت بگویم .
- فقط بگویی ؟
او کنار پنجره ی کوچک رو به کویر همچنان ایستاده بود.
چه زیبا بود عاشقی ، دیدن عشق زن و مرد جوان چه شوری در دلش بپا کرده بـــود به حال زن و مرد جوانی که می دید غبطه می خورد. خدا او را در مسیر ی تازه قرار داده و او هم انتخـاب کرده بود راهی سخت بسیار سخت . سختی راه توانش را گرفتــــه و خسته شده بود . بار ها بر لبـه ی پرتگـاه بیراهه قرار گرفته بود و کم نبودند شیاطینی که او را به بیراه تشویق می کردند و خدا بود که او را آزمایش می کرد تا پایداری و لیاقتش را محک بزند ولی هر بار به مدد روشنایی عشق راه را از بیراه تشخیص داده و همچنان در راه مانده بـــود . او همه چیز را در عشق می دید او بوی خوش عشق را شناختـه و داشت برای پذیرش عشقی بس بزرگ آماده می شد عشــق بـــزرگی که تجـلی زمینی آن در قلبـش شعله ور شده بود و در ســوز و گــداز آن چه صبورانه انتظار می کشید ...
تذکره
من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد. و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم. روي به خرقان آوردم.
چون نظر شيخ بر من افتاد.گفت:شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود. (تذكرة الاولياء)
حکمت متعالیه حضرت شیخ
نویسنده : استاد عماد عمادی
این نقلی است مشهور و منسوب به قطب السالكین ابوالحسن خرقانی از عرفای به نام قرن چهارم و پنجم هجری ( دوازدهم میلادی ) كه در قصبه بسطام از ایالت قومس می زیسته و امروزه آرامگاهش قبله ی اهل دل و معرفت است. عبارت پر مغز شیخ هر انسانی را در نگاه اول به تامل وا می دارد.
در این چند گزاره ، نكته ها و ظرایفی نهفته كه در این مختصر نیت بر واكاوی آن می رود.
درآغـاز، پیام بس ستـرگی پیش روی ماست. مراد هر که، کدامین طبقه و نژاد است؟آیا مسافرین خرقان و بسطام مد نظر بوده اند یا بازرگانان و ملاکین و حکومتیان؟شاید شیخ خواسته طبقه ی محروم جامعه ی زمان خویش را به گونه ای مورد ملاطفت قرار دهد؟اگر اینگونه است در همینجا پایان نوشتار را اعلام می کنیم!
پاسخ به ابهام فوق فقط با شناخت سلک و طریقت عرفا و بویژه زندگی پر رمز و راز عارف خرقان قابل شناسایی است.او که مرید قصاب آملی بوده و در مکتب سلطان العارفین بایزید بسطامی سر تعظیم فرود آورده و هم دوره ی بوعلی سینای بزرگ و مراد عرفای بعد از خود یعنی خواجه عبداله انصاری و عطار و دیگران بوده. اشـارت شیخ نه به تیـره و طایفـه خاصــی و نـه به نــژاد و ملیت و مذهب از پیش تعیین شده ای باز می گردد . دایره پرگار مورد نظر شعاعی باندازه انسانیت دارد و نوع بشر مركز ثقل و نقطه پرگار است ؛ لطف و كرامت بی پایان می بایست همه را شامل شود . همه نسلها و نژادها را و به تعبیر سلمان ساوه ای (شاعر قرن هشتم هجری ) ؛
من آن را آدمی دانم كه دارد سیرت نیكو
مرا چه مصلحت آن به ، كه این گبر است وآن ترسا
روی سخن با آدمی است؛ مخاطبی که با تولدش ، مرزهای انسان بودن اش تا همیشه ی تاریخ ترسیم می شود تا در گذر از منازل جبر و اراده و قضا و قدر محتوم، انسانیت پیش رو را -البته به شگفتی- به منصه ی ظهور برساند.شگفتی از آن رو که دست یافتن به گوهر والای انسانیت در توان همه کس نباشد .شاید از این رو شیفتگان طریق هدایت و سعادت بشری در طول تاریخ از آغاز پیمایش این راه تا پایان زندگی آن را همچــون آرزویــی دست نیافتنی طلب کرده اند و شگفتا هرگز به آن دست نیافته اند . هر که _انسان_ در این عبارت مفهومی وسیع و عمیق را ادراك می بخشد به گونه ای كه بر روی نقشه جغرافیای تعاریف ، همه ساكنان زمین بر ویژگیهای آن مهر تایید می زنند ؛
سرخپوست و سیاهپوست همان معنایی را از انسانیت در ذهن می پرورانند كه زرد پوست و سفیدپوست ، اسلام و مسیحیت همان مفهومی از انسان بودن را بکار می برند که بی شک بودا و شنتو.
شیخ ابوالحسن با نگاهی فراگیر ، همه ی سمت و سوهای منفعت طلبانه را خنثی و تمام توجهات را به انسان سعادتمند و مورد مقبول همگان معطوف می كند . انسان مورد نظر شیخ ،اهل هیچ مكتب و مرامی جز مهر و دوستی نیست . سمت و سوهای كژاندیشی و سلطه جویانه از باور شیخ تا ابد دور باد.
و اما بعد
سرای عارف ، چند خشت و گل نهاده برهم نیست ، تار و پود سیمان و بتن ندارد . سرای شیخ آسمانخراش و آپارتمانهای مدرن و نو ظهور نیست . سرای شیخ ، منزلگاهی از عشـق و محبــت است . خانه ای از جنس همان انسانیت . پر بیراه نیست اگر زادگاه ابوالحسن را از خرقان تا بیكران عالم پندار توسعه بخشیم . غرض عارف جلیل القدر از سرا ، مامنی جز دل بی ریا و مخلص نبوده و نیست . با نگاهی اجمالی از دریچه دل به حال آكنده از اضطـراب و تشــویش
انســان امروزی به فراست می توان دریافت كه برای دیگر گونه زیستن و نیل به سعادت مسیر پر پیچ و خم و صعب العبوری در پیش است كه گذشتن از آن مستلزم خلوت و سكون و سكوت است .نفس آدمی باید آرام گیرد(سکون)،خوددار باشد(سکوت)و در اسرار و هزار توی آفرینش به چله نشیند(خلوت)تا هویت ذاتی اش - انسانیت - هویدا شود. از دالان پیچ در پیچ زمان ، انسان امروزی سر بیرون آورده كه مهمترین ویژگی اش اضطـراب و نا آرامی و نا امیدی و ذهنیت بس آشفته و نابسامان است . با این بیقراری آیا طی طریق سعادت ممکن است؟
از منظر عرفا مرگ انتقال از یك مرحله به مرحله دیگر بوده و مایه وصول به حق - تعبیر بریدن از ناسوت و رسیدن به لاهوت و گذشتن از مقام فنا و پیوستن به بقاء - مرگ در اندیشه بشر امروزی پایان همه چیز و عین فناست . پایـان همه آرزوها و آمالهــای بشــری در مرگ خلاصــه می شود و دنیای پس از مرگ صرفنظر از تعابیر بهشت و دوزخ آن ، اتوپیای مضحك و به دور از واقع تلقی می شود.
انسان مصرف زاده و مصرف گرا با تمام قوا به پیش می راند . حظ بردن آنی از مصرف کالا و مصنوعات ، تنها منزل سعادتی است كه جستجو می كند . دیگر دنیا محل گذر نیست ، دیگر این سرا منزل ویران نیست كه شاعر به آن اشارت می ورزد:
خرم آن روز كزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
دنیا نقطه آغاز و انجام زندگی و تمام تبصره های آن است . جبر تولد و مرگ و هرآنچه كه در حد فاصل این دو می گذرد بر اندیشه انسان سایه افكنده و حضور غیر قابل انكاری دارد.
بر خلاف شیخ كه بریدن از تعلقات دنیوی را رهایی می دانسته و به تعبیری سیر الی الله را حتی در همین دنیا امكان پذیر می دانسته ، انسان امروز سرای دل را به ثمن بخس به ویرانه ای مبدل ساخته و به كلی آن را به دست فراموشی سپرده است . همه نگاهها به بیرون معطوف است . از خود غافل شدن(ماندن) ویژگی عصر ماست . آن مراتب و منازلی كه در عرفان عملی مد نظر بوده تا انسان را به انسانیت رهنمون باشد، امروزه جای خود را به هزار توهای سرگردانی سپرده، به ناکجا آباد .
البته در این سركشی نوشتار نباید از تلاش و كوشش و اختراع و اكتشافات غافل ماند. به تعبیری ،هنر- انسانیت- جمعی از ابناء بشر دایم در نوآوری و خلاقیت و به تبع آن سعادت و بهروزی نوع آدم نمود پیدا می كند.
پیشرفتهای عرصه علوم در این دو سده اخیر بر هیچكس پوشیده نیست ، سرای شیخ ابوالحسن تا ذره ذره اتم ، تا دورترین سیارك كهكشانی ناشناخته ، تا عمق معرفت آدمی از جهان پیرامون توسع یافته و مایه خوش اقبالی اهل سعادت گشته چه همین تلاشها و كوششهای بی شائبه در مسیر دانایی و آگاهی خود طی طریق معرفت است .
و اما بعد
شیخ ابوالحسن در عبارت منسوب به او سخن از نان و ایمان می آورد كه اشارت دارد به دو مبحث نیازهای فیزیولوژیك و معنوی انسان . نان كه مراد قوت رساندن است و همیاری و تعاون از معنای تحت الفظی خود فاصله می گیرد و تا مرزهای كرامت انسانی پا فرا می نهد . امروزه دستگاههای عریض و طویل داخلی و بین المللی این امر خطیر را در قالب هلال احمر ، صلیب سرخ ، FAO و یونیسف عهده دار شده اند . « نان برای همه » كه امروزه بعنوان یك بیانیه جهانی اعلام گردیده از قرن چهارم در باور شیخ خرقان ظهور و بروز كرده است . نان نه صرفاً بعنوان نیاز فیزیولوژیك بلكه به معنای تمام نیازهای مادی و معنوی بسط می یابد. در هرم سلسله مراتب نیازهای ما زلو ، نان بوالحسن از پایین ترین نیاز زیستی آغاز و تا نیازهای تعلق و احترام و خود شكوفایی و حتی زیبایی شناسی گسترش می یابد.
عارف بزرگ خرقان بیانیه جهانی و بشر دوستانه خود را صادر كرده است . نیازهای همنوع او اعم از غذا و احترام و محبت و دوستی باید برآورده شود. هر انسانی كه در برابر تو قرار می گیرد ، بلاقاصله باید در سرای دل سكنی گزیند و از همه گونه موهبت برخوردار شود .
باور و اعتقاد كه در این نوشتار از آن به ایمان یاد می كنیم در ارائه ی اندیشه ای پاک و زلال و کرداری شایسته نمود پیدا می کند. از ایمانش مپرسید یعنی با وجوه تمایزش کار نداشته باشید،گونه گونی اش را نبینید ،قصور و کوتاهی های ذاتی و جوهری اش را رها کنید و اینها یعنی در مقام قضاوت بر نیایید .سخت است ، نه؟ مگر همین باورها و اعتقادات ، سنگ بنای اختلاف انسانها با هم نیست؟مگر تفاوت من با دیگری، در سطحی بالاتر و فارغ از قیل و قال های ظاهری در نوع نگرش و در گرو باورهایمان نیست؟پاسخ اما کوتاه و ساده و قابل فهم است؛ در مرام شیخ خرقان ، همه چیزبه دیده نیكو نگریسته می شود ؛
دنیایی پر از مهر و محبت و دوستی و صلح و صفا.
در گزاره های بعدی عبارت منسوب و مورد نظر ، دلایل توجیهی برای هر آنكه اهل دلیل و برهان و یا لجاجت و عناد است آورده می شود . در دایره كاینات همه موجودات از شرف و اعتبار حضور برخوردارند. هیچ مقام علیا و سفلایی وجود ندارد . طبقه بندی های ارزشی ذهن بشر در قرون متمادی و ریز و درشت كردن انسانها بعنوان جنس برتر و پست تر اساساً مردود بشمار می آید.
شیخ با جنس بشر بیگانه است او به نوع بشر می اندیشد . همه اركان هستی باید از موهبت خوب زیستن و با شرافت زندگی كردن بهره مند گردند.
نان از این منظر بر روی نموداری قابل قیاس از معیاری کمی برای سد جوع آغاز و تا عالیترین نقش خود یعنی دوست داشتن و مهر ورزیدن مورد ارزیابی قرار می گیرد. در آخرین مراحل برای آنان که به باور شیخ معتقدند، انسان كمال یافته همه چیز را زیبا می بیند ، همه كس را نیكو می شمارد و از ذره ذره وجودش برای عاقبت به خیری همنوعش اعتبار می بخشد . او خود را ذره ای می داند از كائنات كه همه ی هم و غمش یاری رساندن و سعادت بشری است .شولای عشق
در پای تو سر می دهم ،بانگ انالحق می زنم
بردار ِعشقت رفته ام ،بردارمی بینم تورا
« منصورم» و یا هو زنان، ستار می بینم تورا
گر بخت من یاری کند ، جامی لبالب می زنم
تا مست گردم بیش از این، صد بوسه بر لب می زنم
این بوسه هستی می دهد ، باده پرستی می دهد
یک بار گر بوسم لبت، صد بار مستی می دهد
اینک من« اسماعیل ِ دل» ،آورده ام با اشتیاق
بستان زمن قربانی ام ، ترسی ندارم از فراق
ای تیغ بُران شو دلم ،آهنگ رفتن کرده است
«هاجر» چه می داند که دل ،ترک سر و تن کرده است
آتش شود چون گل سِتان ، گر عشق تو باشد به سر
کی سوزد« ابراهیم» اگر،آتش وَرا گیرد به بر
گیرند صدها مار اگر، این راه را بر دل چه باک
چون با عصای عشق تو گردند آنها چاک چاک
«جاوید» با سوز و گداز،آرد به تو دست ِ نیاز
صد بار اگر رانی زخود، آید به درگاه تو باز
شرح تصویر فَرَوَهَر
تصوير فَرَوَهَر
هر پارهاي از نگارهي فَرَوَهَر يادآور اهميت و مسوليت فَرَوَهَر در زندگي است:
1- سر: سر فَرَوَهَر بهصورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن بهياد آوريم كه فَرَوَهَر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي ميكند
.
2- دستها: دستهاي فَرَوَهَر بهطرف بالاست بهخاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم.
در دست فَرَوَهَر حلقهاي وجود دارد كه آنرا نشانهي احترام به عهد و پيمان ميدانند.
3- بالها: بالهاي فَرَوَهَر باز است. چون با ديدن بالهاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد ميآورد كه فَرَوَهَر او را بهسوي پيشرفت و
سربلندي راهنمايي ميكند.
همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانهي انديشهنيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه ميشويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني بهوسيلهي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.
4- دايره ميان شكل: دايره خطي است منحني كه از هر نقطهي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد.
منظور ازاين دايره در ميان فروهر، نشاندادن روزگار بيپايان است. به اين معني كه هر عمل و
كرداري كه در اين زندگي (روي دايره)صورت گيرد نتيجهي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند.
(باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد)
. و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.
5- دامن: دامن فَرَوَهَر از سه قسمت بهوجود آمده كه نشانهي انديشه و گفتار و كردار بد است .
از مشاهدهي اين سه بخش درمييابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده،پست و زبون سازيم.
6- دو رشتهي آويخته: اين دو رشته نشانهي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگرهمينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشهي انسان ظاهر شوند . وظيفهي هر زرتشتي اين است كه خوبي را در انديشهي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).
لازم به ذکر این نکته بصورت اجمالی است که تفاوتی بین ( فروهرForuhar ) و
(فَروَهَر Faravahar) وجوددارد . فروهر به روایتی فرشتگانی هستند که تحت فرمان فَروَهَر
در سراسر مملکت زرتشت پراکنده و به پاسداری از آیین زرتشت مشغولند و شمار آنان 99,999 است و نیز خود فَرَه نیرویی اهوراییاست که بر شاهنشاه مسلط بوده و قدرت شاهنشاه از فَرَه ناشی است ،وی را نمیتوان کشت و در جنگها به یاری پادشاه خواهد شتافت و بر اعمال و نیک رفتاری شاه ناظر است ،
هرگاه شاهنشاه از آیین کج رفتاری پیشه کند و پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک را مراعات
نکند فَرَه از وی دور گشته و دیری نخواهد پایید که سلسله وی سقوط خواهد کرد .
شاهد این گفتار را در بررسیتاریخ شاهنشاهی ایران و شخصیت شناسی آخرین گرداننده
هر سلسله به سادگی میتوان مشاهده نمود . و به روایتی دیگر فروهر همان روان و
روح[1] آدمی است که پس از مرگ بصورت غیر فیزیکی و مادی در جهان باقی و
هوشیار است و در عصرگاه پنجشنبه به خانه و بازماندگانش رجوع میکند و
از آنها دیدار میکند.
عشق و هستی
عشق و هستی
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم، انسانم آرزوست
گفتند:« يافت مي نشود، جسته ايم ما»
گفت:« آنکه يافت مي نشود، آنم آرزوست»
(دیوان شمس، غزل ۴۴۱)
در عرفان ایرانی، عشق، جان جهان است و رستاخیزی است در زمان و مکان، از مبتدا تامنتها. عشق نقطه اتصال و ارتباط میان هستی متعین و امر نامتعین لایتناهی است. حقیقتی که بالذاته عشق «نسبت به همه موجودات جهان هستی است، حقیقت فراگیری است که در همه پدیده ها جریان دارد؛ ریشه هر امر جوهری، عرضی، بسیط و مركب عشق می باشد. عشق درسرگشتگی و گمگشتگی ذهنیت تاریخی و سیر در فعل، صفات و ذات هستی، و در صورتها و شکلهای مجازی که بیرون از حقیقت این جهان هستی قرار می گیرند کم نور است اما باز هم اگر دردی و جستجویی باشد رخ می تاباند. به لسان حافظ « میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست».
عشق نخستین پديده قدیم است که از نظر زمانی نامعین است و دراصل وجود و ذات آن ثنويت و دوگانگي نیست. در موجودات، همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال در حرکت و بعثت جوهری از قوه به فعل است، و عامل حرکت توام با دگرگونی و تغییرات مداوم، تدريجي و تکوینی و نامتناهي است؛ «هر پديده مادي درذات وجوهر خود دگرگون شونده است ووجود آن درهر لحظه و آنی، غيراز وجود آن در لحظه اي ديگر است وفعل خلق و نوزائی دائم (خلق جديد) از سوي ذات مطلق الهي بي وقفه افاضه مي شود»، اما درسریان عشق، در قوس نزول و صعود آن، که دارای مراتب و درجات حضوری است، هر مرتبهاي از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خويش و کشش و میل بالذاته و بالفطره و بی واسطه و غیر میانجی به کمال اوست. دراین بيواسطگی و غیر میانجی گری، « وحی دل بر دل سالك عاشق القاء می گردد و تابشي و نوری از ارتباط بيتکليف و بيقياس است كه خداوند با جان انسان دارد». همين عشق، شور و شوق به كمال و عشق به اصل خويش، انگيزه، محرك و جذبه نيرومند استکمالی همه ذرات جهان از جمله انسان به سوي اوست. عشق دریای بیکران محبت برای هر موجودی و در عین حال اقیانوس پرتلاطمی است که كمال عاشق در دشواری های آن جلوهگر میشود.
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن
«از آنجایی كه هر كمالی نسبت به كمال تالی و بالاتر از خویش ناقص و سافلی است، عشق در هر مرتبهای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حق است، ومعشوق حقیقی، ذات حق بوده و عشق حقیقی، عشق به ذات او خواهد بود، بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی، واسطه ومیانجی مطرح خواهند شد.». هر موجود ممکن الوجودی ذاتاً عاشق ذات و كمالات ذات خویش است چون خیروكمال، معشوق بالذات وذات هر علت، كمال معلول خویش است. عشق مايه و پايه استواري وماندگاري جهان مادي ومعنوي است ونيرويي است كه هستي را به كمالجويي و حدوث تازه تر وكامل تراز ناقص و سافل برميانگيزد.
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت
عين غيرت شد از اين آتش و بر آدم زد
انسان در هستی و هستمندی خویش «که مفصل جهان و جان جهان » است براساس ارزشهای فطری و استعدادهای بالقوه خویش که خرد، عشق، آزادی، اختیار، زیبایی و... است، در تحول و تکامل مادی و معنوی خود در زمان حرکت و بعثت، به سوی جمالیت و کمالیت مطلق نظر دارد یعنی جستجوی راههای سرمدی شدن يا درک ساحت بي زماني كه ساحت وجودي وجود صرف و مطلق يا همان خداست» .
انسان درسرگشتگی و گمگشتگی تاریخی خود به تعبیر مولانا « منشأ اصلي روح و هبوطش به دنياي ماده، به جهان قال و وانفسا و نيز بازگشت دوباره به منزلگه حقيقي» را در اندیشه و ذهنیت خود، منزلگه ، وادی و جهان دیگری را مطرح ميكند. جهانی نامحدود، بی نهایت، " کارگاه صنع و ابداع" که عدم است «چون عشق به هيچ ديواري محدود نميشود و تا بينهايت پيش ميرود.»
پس چه باشد عشق، درياي عدم
در شكسته عقل مر آنجا قدم
بدین رو، جهان هستی و انسان هستمند ، در وادی حیرت نگرش به درون و برون خود ، به طریقت ژرفنای عشق می رسند که با مشكلات و رنج و درد طاقتفرسايي همراه است، كه سراپا آتش است و آتشافروز. بسا انسانهائی كه در نيمه راه سیر و سلوک، به خاطر همين مشقات و دشواريها، از راه وامانده و به مقصد و منزلگه سرمد فیاض عشق نرسيدهاند. تصويري از اين مشكلات در سفر مرغان در «منطقالطير» فریدالدین عطار ترسیم شده است که هر مرغ به عنوان نماد دسته ی خاصی از انسان ها تصویر می شود. در سختی های راه و طی مراحل سلوک و گذشتن ازقنطره ها، عقبات و دشواری ها باعث می شوند مرغان یکی یکی از ادامه ی راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می رسند و در حالتی شهودی در می یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان و حقيقت کامله جهان در وجود خودشان متحقق است.
جمله را شرح و بياني ديگر است
زانكه مرغان را زباني ديگر است
دیگر اینکه، روح و روان انسان عاشق درعشق مجازي متوقف نشده وبا صبر و تحمل عشق حقیقی را درک می کند. بازتاب معرفت حضوری و شهودی عشق، خرد و"عقل آزادی است که به دل می اندیشد" و «سرمصلحت بینی، منفعت جوئی و انانیت» ندارد واز راه فضیلت، عشق و محبت آغاز می شود نه تنها در تحول دائمی جهان هستي مؤثر است بلکه باعث دگرگونی ودر معرض نوشدن اندیشه، فهم وخرد انسان می گردد.«دگرگوني فهم و انديشه، موجب دگرگوني در ساير ابعاد وجودي انسان است. تغييروتحول انديشه به معناي نفي همه فهم ها و آگاهيهاي قبلي انسان نيست»، بلكه «عمل به حقوق خويش و رعايت حقوق انسان ها و دیگر موجودات می باشد؛ فعال و خلاق كردن عقل در استعدادهايش، هم آدمى را بر ذاتى هستى بودن آزادى عارف می کند و هم معناى اينهمانى با هستى رابر او آشكار و هویدا مىگرداند.»
بنابراین، ذهنیت حصولی وحضوری حامل گوهر گذشته بوده و از حال بسوی آینده و فراسوی آن در جریان است. مولانا به کمک دانش مادی ومعنوی این جهانی وآن جهانی خود و به مدد ویاری نیروی شگرف اندیشهوری خویش، و به منظور تسهیل درک معارف ربانی و الهی کوشیده است یافته های ذهنیت حصولی و حضوری خویش از انسان و جان جهان هستی را در كثرت ها، تفاوت ها و تقابل های گوناگون حکایت کند و سر عشق را بصورت داستان ها، تمثیلات و استعارات... با استعانت و عنایت از مفاهیم و اندیشه های قرآنی بر افراد عادی بشر وانماید.
اي برادر تو همين انديشهاي
مابقي تو استخوان و ريشهاي
گر گل است انديشه، توگلشني
ور بود خاري، تو هيمه گلخني
*****
چون سرّ و ماهيت ما مخبر است
هر كه او آگاه تر با جانتر است
اقتضاي جان چو اي دل آگهي است
هر كه آگه تر بود جانش قوي است
روح را تأثير آگاهي بود
هر كه را اين بيش اللهي بود
به بیان دیگر ، اندیشه مولانا طريق معرفت را ، عشق و محبت را، صلح، تساهل و دوستی را..... به انسان و سالك مي فهماند كه در پوست گير نكند و در ظواهر احكام، فكر و انديشه خود را مشغول نسازد، و با حصول، ممارست و حضور پر از محبت و انس در صحنه وجود، و بدون تنگ نظري و قبض، با بسط روح در زندگی و با نشاط خود را بسوي عين اليقين برساند و در اين راه همچنان که طلا را توسط آتش به زر ناب تبديل مي كنند، بايد از بسيار امتحانات بگذرد تا به صافي و بيغشي برسد. و از این منظر است که او به همه ی اندیشه ها، سلیقه ها و مذاهب و به تمامی نژادها و رنگ ها به يك نظر بنگرد.
هست بيرنگي اصـــــول رنگ ها
صلح هـــــا باشد اصــــول جنگ ها
چونكه بيرنگي اســــير رنگ شد
موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چــون از ميان برداشتي
موسي و فــرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا
دوست پُر بين عرصهء هر دو سرا
کوشش مولانا درمثنوی « شور و شوق برای بازگشت» ، رهائی از موانع تعین ها و تعلقات «بین ما و این بازگشت» است و «گویی تمام آنچه مولانا به دنبال نی نامه ودر ذیل و ادامه همین اولین حکایت می آورد « نقد حال ما » در تمام قرون و اعصار تاریخ بشری است و او حسرت انسان سرگشته و گمگشته از « اصل خویش» در فراق و سوز و داغ اين جدايي ها را بیان می کند.
مولانا، زیست و زندگی گوهرین نخستین انسان ها را در توحید و هماهنگی و تساهل می داند. و بدین باوراست که از راه نظریه های حصولی و حضوری و در زمان و مکان و با نگرش نقادانه به آن ها، از وادی ها و منزلگاهها متفاوت و مختلف هم که بنگری باز در نوع طلب، عشق، معرفت، استغناء و حیرتی که توأم با شور، شوق و اشتیاق به « بازگشت» است دوگانگي وافتراق از بين می رود:
منبسط بوديم و يك جوهر همه
بيسر و بيپا بُديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بيگره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايههاي كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق
ابن عربی عارف بزرگ به بیان دیگر در باره تساهل چنین می گوید : «قلب من قادر به هر شکلی است، صومعه راهبان و بتكده بتپرستان ، كعبه زاهدان و چراگاه غزالان و الواح تورات و مصحف قرآن است. عشق، ایمان و اعتقاد من است: هرکجا که شتران او روی کنند، هنوز اعتقاد و ایمان من همان عشق است.»
انسان عاشق وعارف، عشق را«در همه هستي جاري و ساري مي بيند و معتقد است كه حركت جميع ذرات و كائنات، حركتي حبي و عشق مند می باشد» که خود حقیقت لایزال و چشمه فیاض شادی، محبت، زیبائی، شراب عشق آتشین و ژرفنای ذات هستی است .
عشق راز و رمرز دردها، نیازها ، شور، شوق « من و مای انسان» است. انسانی که در وادی عشق به سماع از خود بر می شود در گلستان و بوستان عشق ، عقل را « در دنیای خودی و حیات حسی » که اسیر و زندانی دنیای قال است در لحظه ای وآنی به خود رها می کند و نغمه آهنگ شادمانه را سر می دهد، نغمه ای که با «نی سحر آمیز» از دنیای تجارب ذهنی و عینی وانفسا به اوج دنیای حال که محب روح و خلوص صفای جوهر هستی انسان با فرهنگ، فرزانه و فرهیخته می باشد رها می گردد. و آنگاه خرامان و با وقار از شادی، نشاط و خرسندی لبریز می شود و با همه ی آن انسان ها و نزدیکان خوشحال و شادان « دست زنان و شادی کنان سرود و ترانه دلنشین و نوای شادی رقص کنان و پای کوبان سر می دهد تا ذخیره ای عظیم برای غذای روح و آرامش جان و روانش باشد.» این کاروان شادی، دلنوازی و ناز نازی صاحبدلان و "گلزار رخ دلبران" از آن «آب حیاتست» که ِهل ِهله کنان، ِکل زنان و چرخ زنانند" نه از کف، نه از نای، نه دفها " و سازهاست. به تعببیر شمس تبریزی « تجلی ورؤیت خدا، مردان را در سماع بیشتر باشد. سماع ایشان را از عالم هستی خود بیرون آورد و به عالمهای دیگر درون آرد و به لقای حق پیوندد. رقص مردان خدا، لطیف باشد و سبک، گوئی برگ است که بر روی آب رود، اندرون کوه و صدهزار کوه، و بیرون چون کاه…»
پنجره ای شد سماع سوی گلستان دل
چشم دل عاشقان بر سر این پنجره
”آه که این پنجره، هست حجابی عظیم
رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
«روح حساس و پرجهش مولانا چنان بود كه به محض آنكه صدايي موزون در كوچه، بازار، حمام، صحرا، ميدان شهر، از شرق و غرب و... مي شنيد به سماع مي خاست و ساعت ها بر اين حال بود و هيچكس نمي توانست همپاي او به سماع آيد. روزي در بازار قونيه يكي از فروشندگان پوست روباه فرياد مي زد: دلكو! دلكو! واز اين تكرار گويا ريتمي ضرب آهنگی پديد آمده بود. مولانااز لفظ «دلكو» به ياد «دل» افتاد و هي كنان به چرخ و سماع آمد و با اين هيأت تا مدرسه اش روان شد وجماعتي دنبال او.»
دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!
|
عشق و هستی
|
«مولانا همچنان گرم سماع بود و صلاح الدین و شاگردانش پتک و چکش بر سندان می کوبیدند . شمشها وورقهای زر در زیر ضربه های پتک و چکش خرد می شد وپاره پاره می گشت. مولانا به ضرب آهنگ قوالان سماع خود را همچنان دنبال کرد. حتی زرکوب پیر را در بیرون دکان، در وسط بازار اما در کنار وی به قدر طاقت خویش پایکوبی می کرد در کنار کشید و با او به چرخ زدن پرداخت. تمام بازار با کنجکاوی وسکوت به این رقص و سماع پرشور می نگریست. مولانا و زرکوب با زبان رقص با یکدیگر نجوای عاشقانه روحانی می کردند. با آهنگ قوالان و زرکوبان، بی آنکه چیزی بر زبان آرند، برای یکدیگر اما به افتخار آن کس که آنها به شوق و سماع آورده بود غزل عاشقانه می خواندند و شورمی کردند. آنچه را دلهاشان گفت، زبان را برای بیان آن نامحرم می یافت، دست و پاشان، سرها و شانه شان با حرکات موزون خود به بیان آورد، و شور و هیجان رقص و سماع وجود آنها را از بازماندة خودیها خالی می کرد.....»
آمد بهار جانها اي شاخ تر به رقص آ
چون يوسف اندر آمد مصر و شكر به رقص آ
اي شاه عشق پرور مانند شير مادر
اي شير ! جوش در رو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف ديدي چون گوي در رسيدي
از پا و سر بريدي بي پا و سر به رقص آ
از عشق تا جداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ اي خوش كمر به رقص آ
اي مست هست گشته، بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسيده بهر سفر به رقص آ
پايان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
يوسف ز چاه آمد، اي بي هنر! به رقص آ
طاوس ما در آيد، و آن رنگ ها برآيد
با مرغ جان سرايد، بي بال و پر به رقص آ
كور وكران عالم ديد از مسيح، مرهم
گفته مسيح مريم ك«اي كوروكر! به رقص آ»
«رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق، به جاذبه بازگشت به مبدأ، و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است. خط سیر این سلوک، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ، قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند. این امر اما آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید. اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد، نه محتاج التزام آن است. اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر می خیزد در تعبیر مولانا صفت حق است و لاجرم نسبت به بنده مجاز است. چون در همه حال هم ناظر به کمال است، البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی
را عشق حقیقی خوانده اند .»« عشق حقیقی که با «شراب الستی همان باده
عشق ، معرفت ، وجد و مستی حضور در ضیافت معشوق ازل و شهود جمال مطلق است »
ما عاشق مستيم به صد تيغ نگرديم
مستان الستيم بجز باده ننوشيم
« نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات و مراحل نزد خود او را فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی و مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت. فقر ترک اعتماد بر اسباب، رقص و تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعرش همه نفوذ در دنیای ماورای حس – دنیای غیب – بود واین همه، سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.»
مولانا ، همچنان كه ابيات غزل را بر زبان جاري مي ساخت، خاطره عشقي كه سال هاي ميان سالي تا پيري، او را به شوقي بي پايان رسانده بود از سر مي گذراند. وی از سال647 تا672، یعنی سال مرگش، علی رغم اینکه به نشرمعارف الهی مشغول بود، ولی خاطره روزي كه با همه كبكبه فقاهت و دبدبه زعامت، به ديدار شمس، چندان بي خويش شد كه هيچگاه به جايگاه درس و بحث بازنگشت و نظر به استغراقی که درکمال مطلق و جمال الهی داشت به مراسم دستگیری وارشاد مریدان چنانکه سنت مشایخ ومعمول پیران است عمل نمی کرد.
« سال 672 ه.ق به نيمه نزديك مي شد. مولانا جلال الدین رداي سرخ رنگ بر تن كرده و در بستر به خود مي پيچيد. آثار تب مُحرِقه (تيفوس) در ظاهرش پيدا بود. روزها و شب هايي كه چشم انتظار مرگ بود، خاموشي گزيده بود و جز به احوال پرسي هاي مرسوم، كه براي آن هم رمقي نداشت، لب به سخن نمي گشود. اما يك شب، شوق وصال و نياز به خلوتي چند، پيش از در رسيدن مرگ، او را به سرودن آخرين غزلش خطاب به سلطان ولد واداشت:
رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن
در شامگاه یکشنبه، پنجم جمادی الاخر آن سال مولانا جلال الدین بلخی با درود به جهان هستی ، به لقاءالله پیوست. پیکر این شاعر و عارف بزرگ توسط مردم از خرد و بزرگ، مسیحی، یهودی، مسلمان و...در قونیه به خاک سپرده شد، ولی اندیشه و آثاراو بطور ساری و جاری بعنوان میراثی همانند آثار و اندیشه فریدالدین عطار «بالاترين ميراث معنوي تبار انسان در عرصه جهان بيني عرفاني است. آن جهان بيني عرفاني ايراني است كه نخستين تجربه هاي آن با شطح ها و شعرهاي منثور بايزيد بسطامي و حلاج و ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابوالخيرو روزبهان بقلی شیرازی و احمد غزالي و عين القضات همداني آغاز مي شود و رودخانه اي است كه از كوهسارهاي بلند وجود اين گونه عارفان سرچشمه مي گيردو در بستر تاريخ انديشه ها به هم مي آميزد و در عرصه هنر سنايي و عطار و مولوي به گونه "شط شيرين و پرشوكتي" تشنگي روحي انسان را در طول قرون و اعصار سيراب مي کند .»
*یادداشت: «عشق و هستی» را با اقتباس از آثار شيخ الرئيس ابوعلي سينا، شهاب الدین یحیی سهروردی ،شمس الدین محمد حافظ شیرازی ، فریدالدین عطار نیشابوری ، محیالدّین عربی (ابن عربی) ،مولانا جلال الدین بلخی،روزبهان بقلی شیرازی ، صدرالمتألهین شیرازی ( ملا صدرا)، عبدالحسین زرین کوب، آنه ماری شیمل، ابوالحسن بنی صدر و محمد رضا شفیعی کدکنی نگاشته شده است .
عارفان ايراني در قرن چهارم تا ششم هجري
ديگر عارفان ايراني در قرن چهارم تا ششم هجري
عارفان قرنهاي چهارم و پنجم و ششم هجري كه شرح حال آنان در اين پايگاه آورده نشده به ترتيب تاريخ درگذشت به شرح نامهاي زير است:
ابويعقوب اسحاق پسر محمد نهرجوي وفات يافته در سال 330 هجري.
ابوبكر عبدالله پسر طاهر پسر حارث طايي ابهري وفات يافته در سال 330 هجري.
ابوالحسن علي پسر طاهر پسر سهل صائغ دينوري وفات يافته در سال 330 هجري.
ابوبكر دلف پسر جحدر شبلي بغدادي از مردم اسروشنه وفات يافته در سال 334 هجري.
ابواسحاق ابراهيم پسر شيبان كرمانشاهي وفات يافته در سال 337 هجري.
ابوبكر طمستاني فارسي نيشابوري وفات يافته در سالهاي بعد از 340 هجري.
ابوالعباس احمد پسر محمد دينوري نيشابوري وفات يافته در سالهاي بعد از340 هجري.
ابوالقاسم اسحاق پسر محمد پسر اسماعيل حكيم سمرقندي وفات يافته در سال 342 هجري.
ابوالعباس قاسم پسر قاسم سياري مروزي وفات يافته در سال 342 هجري.
ابومزاحم شيرازي وفات يافته در سال 345 هجري.
حسين پسر محمد پسر موسي سلمي وفات يافته در سال 346 هجري.
ابوعمرو محمد پسر ابراهيم زجاجي نيشابوري وفات يافته در سال 348 هجري.
ابوالحسن عليبن احمد بن سهل صوفي پوشنگي از فتيان خراسان وفات يافته در سال 348 هجري.
ابوعبدالله محمد پسر محمد پسر حسين تروغيدي طوسي وفات يافته در سالهاي بعد از 350 هجري.
ابوالحسن بندار پسر حسين پسر محمدمهلب شيرازي وفات يافته در سال 353 هجري در ارجان.
ابومحمد عبدالله پسر محمد پسر عبدالرحمن رازي شعراني نيشابوري وفات يافته در سال 353 هجري.
ابواحمد ابدال چشتي پسر سلطان فرسنافد وفات يافته در سال 355 هجري.
ابوالحسن علي پسر بندار پسر حسين صوفي صيرفي نيشابوري وفات يافته در سال 359 هجري.
ابوبكر محمد پسر داود رقي دمشقي دينوري وفات يافته در سال 359 هجري.
ابوبكر محمد پسر جعفر شبهي نيشابوري وفات يافته در سالهاي قبل از 360 هجري.
ابوبكر محمد پسر احمد پسر ابراهيم جرجرآبادي وفات يافته در سال 364 هجري.
ابوعمرو اسماعيل پسر مجيد پسر احمد سلمي نيشابوري وفات يافته در سال 356 هجري.
ابوعبدالله محمد پسر احمد پسر محمد خراساني يافته در سال 366 هجري.
ابوالقاسم ابراهيم پسر محمد نصرآبادي شيخ خراسان وفات يافته در سال 369 هجري.
ابوعبدالله احمد پسر عطا رودباري وفات يافته در سال 369 هجري.
ابوبكر محمد پسر احمد پسر حمدون فرانيشابوري وفات يافته در سال 370هجري.
ابوالقاسم ابراهيم پسر محمد پسر حمويه نصر آبادي نيشابوري وفات يافته در سال 372 هجري.
ابوعثمان سعيد پسر سلام مغربي نيشابوري وفات يافته در سال 373 هجري.
ابوالقاسم جعفر پسر احمد پسر محمد مقري خراساني وفات يافته در سال 378 هجري.
ابوبكر محمد پسر ابراهيم شوشي وفات يافته در سال 386 هجري.
ابوذر بوزجاني وفات يافته در سال 387 هجري.
ابوعلي حسن پسر محمد دقاق نيشابوري وفات يافته در سال 405 هجري.
محمد پسر ابي احمد ابدال چشتي وفات يافته در سال 411 هجري.
ابوالحسين علي پسر عبدالله پسر جهفم همداني وفات يافته در سال 414هجري.
ابوعلي حسين پسر محمد اكارشيرازي از اصحاب محمد پسر حفيف.
ابوبكر حسين پسر علي پسر يزدانيار ساكن ارمنستان.
ابوبكر محمد پسر عمر وراق ترمذي.
ابواسحاق ابراهيم پسرشهريار پسر زادان فرخ پسر فيروز كازروني وفات يافته در سال 426 هجري.
ابومنصور محمد انصاري وفات يافته در سال 430 هجري.
ابواسماعيل احمد پسر محمد همزه صوفي شيخ عمو خراساني وفات يافته در سال 441 هجري.
ابوعبدالله علي پسر محمد پسر عبدالله باكويه وفات يافته در سال 442 هجري.
اخي فرج زنجاني وفات يافته در سال 457 هجري.
يوسف پسر محمد پسر سمعان چشني وفات يافته در 455 هجري.
ابوحفض عبدالله پسر يقظان خوزي وفات يافته در سال 472 هجري.
ابوالحسين سالبه پسر ابراهيم شيرازي وفات يافته در سال 473 هجري.
ابوالحسن نجار قهندزي وفات يافته در سال 481 هجري.
مودود چشتي وفات يافته در سال 527 هجري.
ابونصر احمدپسر ابوالحسن نامقي ژندهپيل جامي وفات يافته در سال 536 هجري.
عديبن مسافر شامي هكاري وفات يافته در سال 557 هجري.
ضياءالدين ابوالنجيب عبدالقاهر سهروردي وفات يافته در سال 563 هجري.
احمد پسر مودود پسر يوسف چشتي وفات يافته در سال 577 هجري.
ركنالدين محمود سنجابي شاه سنجان وفات يافته در سال 597 هجري.
مجدالدين ابوسعيد شرف پسر مؤيد پسر ابوالفتح بغدادي خوارزمي يافته در سال 606 يا 607 هجري.
ابوالحسن كردويه شيرازي وفات يافته در سال 606 هجري.
لقمان سرخسي معاصر شيخ ابوسعيد ابوالخير.
شيخ محمد قصاب دامغاني معاصر شيخ ابوالحسن خرقاني كه خواجه عبدالله انصاري با وي در دامغان ديدار داشته است. شيخ ابوعبدالله داستاني (محمد بن علي داستاني ) از اقران شيخ ابوالحسن خرقاني(متوفي سال 417 هجري).
معشوق طوسي (محمد) از معاصران شيخ ابوسعيد ابوالخير.
احمد حماد سرخسي معاصر عليبن عثمان جلابي هجويري.
شيخ پير حسين شروانان (پير شروان) متوفي سال 467 هجري.
شيخ ابوالفرج زنجاني متوفي سال 457 هجري.
شيخ ملك قزويني معاصر سلطان محمد سلجوقي.
ماخذ: تاريخ عرفان و عارفان ايراني
عرفان ایرانی2
یا هُُُُُُُُُُُُُُــــــــــــــــــــوَ
همسایه و همنشین و همره همه اوست
در دلق گدا و اطلس شَه همه اوست
در انجمن فَرق و نهانخانه جمع
بالله همه اوست ثُم بالله همه اوست
جامی
All ARE HE
NEIGHBOR , COMPANION , FELLOW TRAVELER ON THE WAY
All are he all are he
IN THE TATTERED ROBE OF A BEGGAR , IN THE RED SATIN OF A KING
All are he all are he
, IN THE CONGREGATION OF SEPARATION AND THE PRIVACY OF UNITY
.By god , all are he . yes , by god , all are he
By god , all are he . yes , by god , all are he
FRIENDS , FOE , THOSE WE JUST WALK BY – ALL ARE HE , ALL ARE HE
IN THE GARB OF MAN , WOMAN ANF NEW – BORN BABE
All are he all are he
IN THE EVER – PRESENT BEAUTY AND THE JOY OF HARMONY
By god , all are he . yes , by god , all are he
By god , all are he . yes , by god , all are he
در يادداشت قبل آوردم كه طريقت گزيني و رهروي راهِ حقيقت ، كاری بس مهم و موضوع پر اهميتي است و دقت بسیار زیادی در انتخاب راه و طريق سیر و سلوک لازم است . هر چند كه همۀ راهها به سوي عشق به حق است ولي چگونگي سير و برنامه هاي اجرايي متفاوت و گوناگون است . شايد در ظاهر محسوس نباشد ولي در عمل كاملاً تفاوت ها مشخص است . آداب و مراحل سير و سلوك در اجراء مي تواند بسيار متفاوت باشد كه در اين رابطه شخص فرصت مناسب برای انتخاب و شناسايي روش را قبل از شروع دارد .
اين فرصت مناسب و ارزشمندي است كه بايد از آن دقیق و کامل استفاده نمود تا روندي مطابق توانايي و سليقۀ خويش گزيد .
گفتمش بين ما و حضرت دوست
بازگو از كجاست تا به كجا
گفت برداشتن زخود قدمي
گام ديگر نهاده بر دو سرا
سومين گام بر در معشوق
اين ره ، اين منزل ، اين سر ، اين سودا
طريق عشق راهي است بس دشوار ولی دوست داشتنی كه عاشق بايد از هر نظر آماده باشد . عشق حقيقي داراي چنان جذابيتي است كه هيچ چيز را مقام مقايسه و مقاومتش نيست . همه و هر چيزي به جز عشق به حق بی ارزش و ناچيز مي نمايد و مسلماً طي طريق نمودن و به اين مقام وارستگي رسيدن ، رنج و كار و غم به همراه دارد به مصداق : نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ، باید سخت کوشید .
حافظ مي فرمايد :
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا كُنج خرابات مقام است
سلطانِ ازل گنج غمِ عشق به ما داد
تا روي از اين منزل ويرانه نهاديم
يا كه بيدل دهلوي فرموده:
قفلِ گنجِ دل است خاموشی
از صدف پرس اين معما را
و يا عبيد زاكاني :
عشق گنجي است دل چو پروانه
عشق سمعي است روح پروانه
به جرأت مي توان گفت بدون استثناء همۀ صوفيان و عارفان ، عشقِ به حق را گنجي روح بخش و بسيار ارزشمند شمرده اند و همه چيز اين دنياي مادي را بي ارزش ديده اند و به درويشي و فقر مادي كه گوياي بي نيازي انسان در این هستي مادي است رو كرده اند . زیرا مادیات را توان برابری با روحیات نیست چه رسد به عشق حقیقی که بالاترین مرحله و نهایت مقامی است که یک انسان از نظر روحی می تواند دست یابد .
گنجي كه به دست پادشاه نيست
زير قدم گدا طلب كن
ناصر بخارايي
بنابراین بديهي است كه سالك بايد آگاهانه قدم در اين راه نهد و نهراسد و در مقابل سختي ها و مشكلات پهلوانانه بايستد و با مقاومت و ناملایمات و سختی مسیرِ سیر و سلوک ، دست و پنجه نرم کند . به قول مولاي روم كه مي فرمايد :
عشق كار نازكان نَرم نيست
عشق كار پهلوانست اي پسر
هر كه او مرعاشقان را بنده شد
خسرو صاحب قرانست اي پسر
يا كه به تشبيه اي كه سنائي آورده توجه كنيم :
اين است كه گنج نيست بي مار
هر جا كه رُطب بود ، بود خار
سراسر ادبيات تصوف ما ايرانيان ممّلو است از ،از خودگذشتگي و تهذيب نفس در جهت سير و سلوك و جانفشاني و از خود گذشتگي در ره محبوب ،است و اين لايق مقام عشق حقيقي است و چنین بهایی را می طلبد .
صیقل روح مسلماً کار بسیار دشواری است و درون را پاک از همه صفات بد کردن ، آسان نیست . آن هم در محیط اجتماعی امروزی که انسان روحاً قربانی هویت فکری غلط و دروغین است .
طي سه هزار سال قدمت تصوف ايراني كه به روايت تاريخ و مستندات علمي ريشه در اعتقادات ايرانيان قديم و پيروان ميترائيزم و مكتب ارجمند ماني و زرتشت دارد در انديشه صوفيان ايران همواره زندگي ساده و فقيرانه براي تهذيب نفس از يك جهت و كمك به بينوايان و ناتوانان از طرف ديگر از مايه هاي اصلي كار بوده است .
صوفيان ايراني كه حتي قبل از ظهور مسيحيت نيز وجود داشته اند بر اساس تكاليف انسان دوستانه و همدردي با بينوايان ، گداخانه هايي تشكيل مي دادند كه افراد بي بضاعت در آنجا زندگي مي كردند و پذيرايي مي شدند و اين خدمات هيچگونه ارتباطي با انديشه هاي اعتقادي و گرايشات فكري و مذهبی مستمندان و فقرا نداشت .
اين نوع انديشه صوفيانه همزيستي بعدها با مذاهب مختلفي كه ظهور كردند آميخت . مسيحياني كه براي مأموريت تبليغ به ايران مي آمدند و از طريق ايران به ژاپن مي رفتند با اين نوع تفكر آشنا شدند كه آنها امروزه چنين حركت متعالي انساني را چه در پاره اي از كشورها هم به طور قانون اجرائی منظم و هم در كليساهاي مخصوص درويشان به صورت منطقه ای انجام مي دهند .
تجاوز اعراب مسلمان به ايران و تلفيق اسلام با تصوف ايراني منجر به پيدايش تصوّف اسلامي نيز گرديد كه هم اكنون كماكان وجود دارد و متأسفانه موجب پوشش و فراموشی تصوف ایرانی گردیده است .
تفاوت تصوف ايراني با صوفيان ديگر مثل هميشه تزريق انديشه مذهبي در مقابل پذيرايي و خدمت کردن به محتاجان و گدايان بود . چه امروزه تصوف ايراني بدون گرايشات و نفوذ اسلامي ديده نمي شود . نفوذ اسلام در چنين مكانهايي كه خانقاه ناميده می شد چند قرني طول كشيد . از نوشته اي كه شيخ ابوالحسن خرقاني به سرِ خانقاه خود نوشته بر مي آيد كه حتي تا قرن پنجم هجري كه اين عارف والامقام مي زيسته هنوز گرايشات ديني اسلامي حاكم بر خانقاه ها نبوده است و آن نوشته چنين است :
« هر كه در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد چه آن كس كه به درگاه باري تعالي به جان ارزد ،البته به خوان بوالحسن به نان ارزد .»
گفتني است كه اين تصوف ايراني كه حاصل مهر و محبت و عشق انسان به همنوع خويش است امروزه د ر پاره اي از كشورهاي اروپايي به طور قانون گذاری شده ای تحت عنوان خدمات اجتماعي توسط دولت ها انجام مي شود . مستمندان و بي پناهان و گرفتاران بدون توجه به گرايشات عقيدتي به طور يكسان کمک مي شوند . همنوع پرستی در سه هزار سال پيش افتخاري است براي ما كه امرزوه وقتی در هر كجاي دنيا با اهل فن در مورد تصوف سخني رانده مي شود به اين تاريخچۀ انسان دوستانه ايرانيان نيز اشاره مي گردد .
لازم به يادآوري است كه تلفيق صوفي گري و ساده زيستي و همدردي با همنوع با مذاهب ، جهت و سوي انديشۀ اصلي صوفيان را تغيير داد و همه چيز و همۀخدمات منحصر شد به فرقه گرايي فكري و مذهبي و داشتن تفكر مذهبي خاص و تنها شرط داشتن اعتقاد به یک مذهب خاص امکان ورود به اين مراكز خدماتي براي بينوايان اقتصادي ممکن مي گردد .
و از آن پس بنا به طبيعت دين ، تعصبات و شاخه سازي صوفيان آغاز گرديد . چه اين كه امروزه تصوف هاي مذهبي به نام هاي پيراني كه متديّن و رهرو فرقه خویش بودند و روش خويش را طی مي نموده اند در شكل و نام های گوناگوني در دنيا ديده مي شود كه تعداد آنها بسيار زياد است ، ممكن است که شيوه هدايت آنها تشابهي به هم داشته باشد ولي آنچه كه محور اصلي است و نقش مهمي را ايفا مي كند شخصيت پرستي و فرد گرايي است كه اصولاً در طريقت عشق به حق هدف اين نيست .گفتيم كه طي طريق صرفاً به لحاظ درك و رسيدن به عشق حقيقي است نه سمبل گرايي و فردی خاص پرستي .
زين قدح هاي صور كم باش مست
تا نگردي بُت تراش و بُت پرست
از قدح هاي صور بگذر ،ميايست
باده در جام است ليك از جام نيست
آدما ، معني دلبندم بجوي
ترك قِشر و صورت گندم بگوي
در تضرع كوش و در افناي خويش
كز تفكر جز صور نايد به پيش
نصيحت پير بلخ بسيار بجاست . عامۀ ما مردم هميشه به دنيال شخصيتي خاص هستيم كه وي را پيروي كنيم كه اين امر چيزي بجز از همان بازگشت به تقليد نيست كه خلاف حرکت به سوی عشق حقیقی است و در ره معشوق حقیقی جايز نيست و فقط باید حق را نگریست و پرستید.
هر عاشقي بايد به دنبال دل خويش و توانايي هاي ذاتي عاشقانه اي كه معشوق كريم در او به عطيه گذاشته ،برود نه تقليد و تعصب گرايی در مورد شخصي خاص . اين كه به عنوان الگویی از شخص پیروی نمود و آموخت و راه را طي نمود يك نظر خوبي است ولي آن شخصيت را جايگزين معشوق نمودن خطاست . حال اين شخصيت هر كه باشد چه از يك پير دير گرفته تا پيامبران و امامان و اولياء ، تقليد به هر شكلي از هر كسي غلط است و تعصب و شخصيت پروري در مورد فرد خاصي ، هر کسی كه باشد غلط و كار و روش جاهلان است .
لذا صوفيان واقعي بدون هر گونه وابستگي و تعصب به فردی خاص سير و سلوك نموده اند تا به عشق حقيقي راه يافته اند . مسلماً بايد از پيري پيروي نمود همانند معلمی که در مدرسه الفبا را می آموزاند ولي دوره اي است كه به مقصود برسيم بعد از آن دیگر تنها و بدون واسطه در مقابل محبوب ازلي قرار می گیریم که بايد از حضورش لذت برد كه گنجي است بزرگ و با عظمت كه هستی اين دنياي خاكي هیچ جلوه اي درمقابلش ندارد . و در اين چنين حضوري است كه عشق و عاشق و معشوق متحد مي شوند و اغيار را رخصت حضور نيست و از این اتحاد است که آدمی توانمند و بی نیاز می گردد و سعی در پرواز بیشتر و رسیدن به معشوق دارد و بقای خویش را در فنای به او می بیند . همچون پروانه ای که با سوختنش در شعله شمع جاودانه می شود .
يارم چو قدح به دست گيرد
بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت
كو مُحتسبي كه مست گيرد
در بحر فتاده ام چو ماهي
تا يار مرا به شَست گيرد
در پاش فتاده ام به زاري
آيا بود آن كه دست گيرد
خرم دل آن كه همچو حافظ
جامي زمي الست گيرد
تصوف ايراني همانطور كه گفتيم اساساً ريشه در عشق مردم به مردم دارد و بر اساس همدردي و رئوفت و مهر بنا يافته است و مسلماً تركيب چنين معجوني شيرين در طريق زندگي با هر نوع انديشه اي كه پيوند يابد لطافت و شيريني خاصي را هر چند هم كم ، در روند اجرايي آن انديشه ايجاد خواهد نمود .
بر همين اساس مي بينيم كه از تركيب اين روش مردمي ايراني با اسلام عربي عزيزاني پا به عرصه وجود نهادند و مطرح شدند كه امروزه تاريخ بر آنان افتخار دارد . چه اين كه بسياري از آنان گمنام مانده و در دل خويش مدفون شدند و چه آنكه پاره اي انگشت شمار به دليل گستردگي كارهايشان در تاريخ بشريت جاودان ماندند و امروزه با گذشت قرن ها نام اين زنده دلان همنوع دوست و يكتاپرست عاشقِ حق ، همواره با احترام در پهنه گيتي برده مي شود و مطالعه زندگی و آثارشان گسترده تر می گردد .
مكاتب مختلفي به بركت نَفَس اين عزيزان هنوز هوهو كنان صداي حق را در سينه مشتاقان عشق به حق زنده نگهداشته اند و لحظه به لحظه دنیای امروزی به این واقعیت و نیاز روحی بشریت یعنی عشق واقعی نزدیک تر می شود . .
اصالت عشقِ به انسان و عشقِ به حق دو بال قوی برای پرواز بلندي است در راستاي سعادت كه مرهون شناخت ها و دستورات و نظرات اين صوفيان ايراني است كه نهضتي بود بر عليه فسادِ اوضاع اجتماعي و اخلاقي و افتخار و مباهات اجدادي و ديني قومِ غالب تازي كه فرمانرواي سياسي ايران در قرن هفتم ميلادي شده بودند از يك سو و از سوي ديگر تهذيب نفس و طهارت باطن آنچنانكه بدون واسطه بتوان به حق و حقيقت رسيد و اين آزاد منشي تصّوف ايراني بود كه در نظر صوفيان گَبر و يهود و ترسا و مسلمان و حتي بت پرست و همه ديگر يكسان بودند و مي شد كه در خانقاه در كنار يكديگر بنشينند و در نيايش و سماع و ذكر حق و يا هر نوع تظاهر صوفيانۀ ديگر شركت كنند .
لذا اصل تصوف و درویشی بود و در فرع هر كسي می توانست به عقيده و ذوق و سليقۀ فردي خويش بپردازد و هيچ گونه اجبار و تعهد و الزام عقيدتي در كار نبود . به همين دليل در دوره اسلامي برخي از فرقه هاي تصوف ، شافعي ،حنفي ، حنبلی و حتي ظاهري و برخي دیگر هم، هم شيوه بوده اند .
اولين بزرگان و مشايخ تصوف ايراني در خراسان و سمنان و بسطام و شاهرود و ماوراء النهر پديدار شدند كه برخي از نام آورترين اين عزيزان به شرح زير هستند :
حبيب عجمي يا حبيب ايراني كه در سال 116 هجري قمري وفات يافت . ابراهيم ادهم – فيروزان ايراني – بايزيد بسطامي – ابوالحسن نوري خراساني – معاذ بلخي – ابوالسحاق نيشابوري – حمزه نيشابوري – يحيي نيشابوري – ابوالعباس احمد مسروق طوسي – شبلي خراساني و بسياري ديگر .
تصوف ايراني مخالف هر نوع برتري نژادي و مادي و مذهبي بود و عموم مردم جهان را در « خانقاه صفا » كه گمان مي رود لغت صوفي نيز از آن مشتق است بر سر يك سفره مي نشاند و بين شاه و گدا فرقي نمي نهاد و همگي را به سوي وحدانيت و حقانيت خدای یگانه كه هدف همۀ پيامبران و الهيون جهان بشريت در طول تاريخ است رهنمود بود .
بديهي است كه با نيم نگاهي به اين تاريخچۀ كوتاه استنباط مي كنيم كه تصوف ايراني مخلوق اسلام عربي نيست بلكه زاده انساندوستي و مهر ورزي و انديشه متعالي ايرانيان قبل از پيدايش اسلام است و حتي بنا به مدارك علمي و تاريخي تصوف ایرانی متعلق به هزار سال قبل از پيدايش مسيحيت مي باشد .
به هر حال تصوف ايراني در قرون دوم و سوم در خطۀخراسان كه يكي از مراكز بزرگ تصوف بود زير تعاليم پير تاريخ سلطان العارفين بايزيد بسطامي مريدان را به (حال ) و سَكر عشق الهي رهنمود بود و جنید بغدادي در مقابل عقيده داشت كه بايد در هشياري و ذكر خفي بكار برد . « صحو » ، كه البته بعدها بزرگانی هم هر دو را با هم پيشنهاد كردند .
در رابطه با تصوف ايراني كتب فراواني در خراسان نوشته شده كه عمده آن از ابوالقاسم قُشيري است ولي كتاب جامعي در زبان فارسي نوشته شده به نام كشف والمحجوب كه بعدها شرح و تفاسير گوناگوني بر آن نگاشته شد . هجويري در كشف المحجوب مهميّات در تصوف و آن چه را كه در پرده است روشن و آشكارا بيان ساخت و اطلاعاتي نيز در رابطه با طريقت هاي مختلفي از صوفيان و شيوخ نامي آسياي صغير و سوريه و ايران در اين تألیف آورده است .
بغير از صوفيان و عارفان منفردي كه شاغل كار و پيشه اي كوچك بودند ، صوفيان حرفه اي گدا پيشه نيز زياد شدند كه اينان را فقير كه معني آن به عربي مستمند است مي ناميدند كه لغت مترادف فارسي آن (درويش ) است .
( درويش ) به معني خاص و محدود ،سالكي را گويند كه داراي ملك خصوصي نيست و خانه به دوش است و يا در (خانقاه ) و ( زاويه درويشان ) زندگي مي كند .
ولي كلمه هاي (درويش ) و ( فقير ) به معني وسيع كلمه به مفهوم مترادف صوفي به كار مي رود . اينان در مكان هاي مختلفي كه به نام هاي مختلف معروف بودند مانند « خانقاه = فارسي » ، « زاويه = عربي » به معني لغوي آن « گوشه » ، « هجره » ، « تكيه » ، « رباط = عربي » يعني جايي كه مي شود بدان تكيه كرد ، زندگی می کردند .
به تدريج در حانقاه ها آيين رهبري روحاني مدّون گشت كه پيردر رأس قرار داشت و به مشايخ موسوم بودند كه به معني اصلي ( پير ) آورده مي شود .
پيروان يعني (مريدان ) ، (جوينده ) ، (شاگرد ) كه از مراد خود كه در واقع مرشد راه راست و حقيقت ، توحید و مردم دوستی بود ، تعليم مي گرفتند .
بدين شكل به تدريج خانقاههاي درويشان به سرعت زياد شد در حدي كه در قرن چهارم هجري د رخراسان بيش از دويست خانقاه وجود داشت كه از بزرگترين و معروفترين آنان خانقاه سلطان العارفين بايزيد بسطامي ،ابوالحسن خرقاني و خانقاه ابوسعيد ابوالخير (فضل- الله معنوي) مي توان نام برد . البته علاقمندان به منابع زیادی که موجود است مراجعه فرمایند .
اميدورام با اين توضيح مختصر از تاريخ تصوف ايراني ديگر اين انديشه كه صوفيان مخلوق اسلام عربي هستند و فرقي با ملايان و فقهاي خشك مغز ندارند از بين برود و انصافاً ارج گذاشته شود به بشردوستی صوفياني كه فقط و فقط در راه توحيد و نه چيز ديگري زندگيشان را صرف درويشان و بينوايان كرده اند و حق است اگر بگوييم كه امروزه اروپائيان آن را کپی کرده و به شكل سيستم در برنامه هاي حكومتي شان قرار داده اند و در هنگامي كه خرقاني و بسطامي ها به فكر همدردي و حقوق بشر و تعاليم الهي بودند پاره اي از كشورهاي اروپايي امروزي شايد هنوز تمدن اجتماعي شان قالب و ساختار مدوّن خود را نيافته بود .
گفتني است كه آن روز كه مردم ايران چنين توجهي به معرفتِ نفس و علوم داشتند و با فلسفه و حكمت آشنا بودند و موضوع بحث ايشان اقوال و سخنان ارسطو افلاطون و سقراط بود اجداد همين اقوام اروپايي با بدنهاي رنگ كرده و خال كوبيده راه مي رفتند و مانند عربهاي بيابان نجد و صحراي آفريقا زندگي مي كردند و آن روزي كه در راه كسب علم و معرفت افتادند ،كتابهاي اجداد ما را به زبان خود ترجمه كردند تا با نام ارسطو و افلاطون و سقراط آشنا شوند .
ملتي كه چنين سابقۀ تاريخي درخشان و تمدني قديمي و افتخار آفرین دارد نبايد از اقوامي پيروي كند كه دويست سال پيش حتی يك نويسنده و شاعرهم نداشتند .
لذا نگرش به سابقه فرهنگي و انساني و بشر دوستانه سه هزار سال پيش كه تصوف ايراني پرچمدار آن بوده افتخاري است كه در بطن جامعه شناسی ايران مي توان يافت نه در اديان . لذا اين انصاف نيست كه يك ايراني به جاي افتخار به اين آيين هاي انسان دوستانه قدیمی ایرانی سعي به تخريب آن كند وصل كردن تصوف ایرانی به اين يا آن مذاهب كه هنوز هم كه هزاره ها مي گذرد به حد وسط زمان بشردوستي اجدادمان نرسيده اند ، خطای بزرگ است نه تنها خطوط ژو حرکت های مذهبی به بشریت رحم نکردند بلکه ضمن تحقیر بشریت در تلاش گسترش خویش ، بسیاری از مظلومین را زیر چکمه های تعصب قربانی و نابود کردند .
به شيخِ شهر فقيري ز جوع بُرد پناه
بدين اميد كه از جود خواهدش خوان داد
هزار مسئله پرسيدش از مسائل و گفت
اگر جواب ندادي نبايدت نان داد
نداشت حال جدال آن فقير و شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد، تا جان داد
عجب ! كه با همه دانايي اين نمي دانست
كه حق، بنده نه روزي به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان
كه جام مي به كفِ كافر و مسلمان داد
بيگ آذر بيگدلي
عشق تصوف يا تصوف عشق كه در گذشته درباره اش آوردم ، پيوند گر همه دلها به يكديگر است بدون در نظر گرفتن وابستگی به شاخه های مذهبی ، پادزهر خشونت است ،كيمياي سعادت است ،فرمان عشق و همدردي است و فرمان آتش بس و خموشي به همۀ غرايز بد است . صوفي عاشق به خاطر حيات جاويد بشريت و همنوعش آرزوي مرگ مي كند .
تصوف عشقي انساني ترين ، باشكوه ترين و پاينده ترين عشق هاست كه از زبان ابوالحسن خرقاني روستازاده اي از شرق ايران و مرد بزرگ شمس تبريزي كه قرنها قبل از تولستوي و پيش از ويكتور هوگو و پيش از جان دودِن يعني خالق انساني ترين چكامه هاي غرب می زیسته اند ، به صورت والاترين آرزوها سخن مي گويد :
كاشكي ، بدل همه خلق ، من بمُردمي ، تا خلق را ، مرگ نبايستي ديد !
كاشكي ، حساب همه خلق ، با من بكردي ، تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد !
كاشكي ،عقوبت همه خلق ، مرا كردي ، تا ايشان را ،دوزخ نبايستي ديد !
حقاً درست نيست كه تصوف ايراني را با تصوف های مذهبی يكي و مثل هم بنگريم . دستگاه و سيستم هاي ادياني گرفتار مباحث عقلي و آيين هاي شريعتي و شرط و شروط هاي احکامی عقلاني و غير عقلاني فقهاست كه همواره تفكر سود و زيان را همراه دارد که در مباحث قبل آوردم تفاوت بین عشق الهی و احکام مادی پرستانه دنیوی حُکام فقهی بسیار است .
اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفتگوي من و تو
گر پرده براُفتد نه تو ماني و نه من
و يا
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم
بي ديدنش از گريه نياسايد چشم
مارا ز براي ديدنش بايد چشم
گر دوست نبيند به چه كار آيد چشم
و يا
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند ؟
فرزند و عيال و خانمان را چه كند ؟
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي
ديوانۀ تو هر دو جهان را چه كند ؟
عزيزان كمي تأمل و تفكر كنيم بر اين اشعار ،آيا جز عشق و ارادت توحيدي به خداوند مهربان است ؟آيا صحبت ،جز عشق و عاشقي و محبت عميق قلبي است ؟
هيچ نوع ارتباطي بين احكام شرعي فقهی علماي شريعتي با اين احساسات لطيف عاشقانه وجود ندارد . درويشِ فقيرِ ، صوفيِ عاشق، به دنبال معشوق كه همان ربّ كريم است مي باشد و بس .
یک صوفی واقعی خداپرست به دنبال غیر خدا نیست و تجلّی حق را در همه هستی می بیند . سر تعظیم و ستایش او در مقابل بیکران معشوق و تجلّیات اوست که در همه هستی مشهود است از وجود ذرّه تا بزرگترین کهکشان ها برای او تجلّی حق موج می زند و ستایش او به خاطر همه چیز است نه فقط یک فرد و یک شخص خاص .
الا ای گوهر بهر مصفا
که در عالم تویی پنهان و پیدا
وجودت بهر اظهار کمالات
چو از غیبِ هوّیت شد هویدا
برای جلوۀ عشق جهانسوز
بسی آئینه ها کردی ز اشیاء
ز هر آئینه دیداری نمودی
بهر چشمی در او کردی تماشا
جهان آسوده در کَتم عدم بود
برآوردی ز عالم شور و غوغا
گهی با جان مجنون عشق بازی
گهی دلها بری با حُسن لیلا
تو هم عشقی و معشوقی و عاشق
تو هم دردی و هم اصل مداوا
توئی پیرایه معشوق دلبر
تویی سرمایه عشاق شیدا
نیاز وامق بیچاره از تُست
هم از تو عشوه ها و ناز عذرا
بچشم عارفانت می نماید
جهان جمله تن و تو جان تنها
ولیکن عاشقان با دیدۀ دوست
جهان گُم دیده در نور تجلّا
شناسندت به فردا ییت امروز
که حاجت نیست ایشان را به فردا
سخن مستانه می گوید حسینت
که دادش ساقی عشق تو صهبا
منم معذور ای عشق ار بگویم
چو چشمم گشت در نور تو بینا
که در عالم نمی بینم بجز یار
و ما فی الدار غیر الله دیّار
حــــــــــــــــــلاج
حسین منصور حلاج
خسرو خسروان
گفت آن یار کزو گشتسردار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد حافظ
حسین بن منصور بیضاوی مشهور به حلاج از بزرگان عرفا و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخنسرای بزرگ، به دستورحامدبن عباس وزیر مقتدر عباسی کشته شد. وی در بیضا، درفارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود . او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خودهمراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد . حلاج همچنین سالهای چندی از عمر خود را درزندان سپری کرد . گفته اند خلیفه عباسی به دلیل برخی مخالفت های سیاسی و همچنین مخالفت برخی علمای دینی با اندیشه های وی ، پس از زدن هزار تازیانه بر وی ، دستان و پاهای او را برید و جسدش را سوزاند و خاکسترش را در دجله ریخت ." التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی" از جمله مهمترین آثار اویند .در کتاب های دیگران، او را شعبده باز و جادوگر خوانده و گاه نیز دوستان نادان، داستان ها و افسانه هایی درهم کرده و پیرامون زندگی وی پرداخته اند. این سرنوشت و سرگذشت دانشمندان و هنرمندان بزرگ سرزمین ماست. نه از روز و روزگار حافظمان چیزی می دانیم و نه از شمس تبریزی و... به راستی جز با نگاهی کنجگاوانه بر مسنیاتورهای ایرانی، که فرهنگنامه ی رنگ و زندگی هستند، در کجا از لباس و نان و سرگرمی و راه و رسم زندگی مردممان نشانی می توان یافت؟
اما در این روزگار که جهان گرده می گرداند و به سوی خرد و دانایی گام بر می دارد، وقت آن است که غبار از چهره ی آنان برداریم.
حسین منصور حلاج، دانشمند و شاعر بزرگ و مبارزی استوار و گستاخ و خردمند بود. زندگی و شعر و نوشته های او، گواه این سخن است.
حسین از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد. در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی آشنایی کامل یافت. در جوانی به بزرگان عرفان و مبارزان قرمطی پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد عارفان و خردمندان گردید.او و بایزید و حسن خرقانی از جمله ی آموزگاران فیلسوف بزرگ شرق، سهروردی بودند و جمله ی آنان، رهروان فلسفه و اندیشه های تابناک ایران باستان به شمار می آیند.در آن روزگار نیز، دینمداران، دانشورزان و هنرمندان و مخالفان خویش را به نام ملحد و قرمطی و زندیق از میان بر می داشتند.
به باور شهابالدین سهروردی، این تصوفی را که بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، پیامآور آن بودند، یادمان کهن، حکمای خسروانی بوده است. این «خمیره ی خسروانی»، به نوشته ی شهابالدین سهروردی، از راه سه پیشوای یاد شده، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، به وی منتقل شده است.
در زمان حلاج حدود بیست هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند، به رهبری آموزگاری ایرانی به نام محمد ابرکوهی، بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند. حسین منصور بدیشان پیوست. در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد. با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکی را سخت خشمگین کرد. این قیام عاقبت در سال ۲۷۰ه/۸۸۳ م درهم کوبیده شد. پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت. سرتاسر ایران را درنوردید و تا سرزمین های شمال آفریقا گشت و گذار کرد. سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید. سفری در جستجوی دانایی! چشمه ای به سوی دریا!
حلاج در سال 270 هجری به سن بیست و شش نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و الحادی عارفان در آن پدیدار بود. در مراجعت از مکه به اهواز، به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت و تقلید است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند. پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست .در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. این بار مردمان را به سوی خرد و عشق و نبرد با ستم و سیاهی فرا خواند.
پس از این سفر ، به هندوستان و فرارود رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند. در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین می بردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت. رفت تا آتش در جهان دراندازد و فریاد عشق و انسانیت سر دهد.
در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه ی دلاوری و انساندوستی و دانش او همه جا رسیده بود. حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم عادی جایی بزرگ به دست آورد. در نامه هایی که از هندوستان می رسید، او را ابوالمغیث می گفتند و در نامه هایی که از ماچین و ترکستان می آمد، او را ابوالمعین و در نامه های مردم خراسان او را صاحب بصیرت و ذکاوت، در نامه های مردم فارس ابوعبدالله زاهد و در نامه های مردم خوزستان شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند و در بغداد گروهی او را مجذوب می گفتند و عده ای او را در بصره حیران می نامیدند. عطار نیشابوری از او بنام
« آن شیر بیشه ی تحقیـق، آن شجاع ِ صفدر ِ صدّیق، آن غرقـه ی دریای موّاج، حسین بن منصور حلاّج » نام بُرده است.. حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نیاز بود. ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دین داران دنیا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ه/۹۰۷ م خلیفه عباسی بمرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی را به جای او نشاندند. مخالفان آنان نیز شوریدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند. صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه که منافعشان تهدید شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگیری و کشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند. حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرت مندان بود. چند سال بعد وی را به تهمت شرکت و رهبری قیام مردم، در جنبش قرمطیان دستگیر کردند. حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد. شورشیان زندان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت. وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان او را کشت.
حلاج با باورهای انسانخدایی خویش، تلاش در زنده کردن اندیشه ها و باورهای والای فرهنگ ایران باستان، رهبری فکری جنبش عظیم قرمطیان و مبارزی بی امان با دستگاه دین و دولت به مرگ محکوم شد.
حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیا عطار:
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند ...
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت : ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»
پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و ... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.
بایزید گفت : چون او را دار زدند . دنیا بر من تنگ آمد . برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم . چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی از آسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنین کردی ؟ باز ندا آمد : او را سری از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش ساخت . پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
از شعر های حلاج:
همپیاله ی من
ستم روا نمی دارد.
مرا نوشاند آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که پیاله گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.
***
گر ترا عشوه چنان، شیوه چنین خواهد بود
نی مرا فکر دل و نی غم د ین خواهد بود
درد عشقت ز ازل بود مرا مرهم دل
بی گمان تا به ابد نیز چنین خواهد بود
روز محشر که به سیما همه ممتاز شوند
مهر روی تو مرا، مُهر جبین خواهد بود
آتش غیرت عشق تو چو اغیار بسوخت
دیده ی کیست ندانم که دو بین خواهد بود
در چنان خلق ، که عشق تو دهد جلوه ی حسن
نشود محرم اگر، روح امین خواهد بود
گر تو تشریف دهی کلبه ی احزان مرا
من بر آنم که چو فردوس برین خواهد بود
التفاتی به یکی گوشه ی چشم ار نکنی
سبب آفت صد گوشه نشین خواهد بود
تا که آن طایر قدسی پرو بالی دارد
کار آن ترک کماندار کمین خواهد بود
جان به جانان ده واز مرگ میند یش حسین
خود تورا عاقبت کار همین خواهد بود
***
من آنم که دوستش دارم و آنکه دوستش دارم من است
ما دو جانیم که در یک تن درآمده ایم
چون در من نگری او را نگریسته ای
و چون در او نگری ما هر دو را دیده ای
***
منسوب به اوست :
ای گشته مست عشقت روز الست، جانم
مستی جان ، بماند ، روزی که من نمانم
هر ذره ای ز خاکم سرمست عشق باشد
چون ذره ها برآید از خاک استخوانم
فکر بهشت و دوزخ دارند اهل دانش
من مست عشق جانان فارغ ز این و آنم
از روی مهربانی ای مه بیا خرامان
تا نقد جان و دل را در پای تو فشانم
چون هیچکس نشانی با خود نیافت از تو
در جستن نشانت از خویش بی نشانم
***
در شب تاریک
اگر که نتوانی شوی خورشید
لااقل مهتابی باش!
و اگر نتوانی شوی مهتاب
لااقل آن کرمک شب تاب باش!
***
ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
***
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند وسوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
***
شیخ شهابالدین سهروردی، به راستی نخستین کس بود که در دوران اسلامی، با روشنی، به سرچشمه ی عرفان ایرانی اشاره میکند. او، باز به روشنی از سه تن نام میبرد که از راه آن سه پیشوا، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، «خمیره ی خسروانی»، به وی منتقل شده است.
***
جامی در نفحات الانس آورده است: جلال الدین رومی گفت: نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.
***
حسین بن منصور را خواهری بود به نام حنونه که در این راه دعوی مردانگی می کرد و جمالی داشت. در شهر بغداد که می آمد یک نیمه روی را با چادر می پوشید و نیمه دیگرش را باز نگاه می داشت. بزرگی از وی پرسید : چرا همه روی خود را نمی پوشانی؟ گفت: تو مردی بنمای تا من روی پوشم. در همه بغداد یک نیم مرد می باشد و آن حسین است. اگر از بهر او نبود، این نیمه دویم را هم نمی پوشاندم.
***
منصور حلاج را به دار آویختند. خواهرش که بدون روبنده به پای دار آمده بود در برابر اعتراض فقیهان که چرا روی از مردان نپوشانیده است گفت :
« آخر مردی در میان شما نمی بینم ، نیم مردی بود که او هم بر دار رفت »
***
از شطحیات اوست: صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتش ترساندند ابلیس را از دعوی بازنگشت . فرعون را به دریا غرق کردند از پی دعوی بازنگشت.
***
روزی عیسای وزیر از منصور حلاج پرسید از حال و هوای درونی و عرفانت چیزی بگو ! حلاج پاسخ داد : هر ناشسته رویی لایق این سخن نیست .
***
آورده اند که :...
خبر اناالحق حلاج را به گوش خلیفه رساندند و او دستورداد که حلاج را
به زندان برند و یکسال در حبس بود .
گفته اند شب اول که او را حبس کردند ، بیامدند و او را در زندان ندیدند و
جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند ؛
و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را ؛
و شب سوم او را در زندان دیدند .
گفتند :شب اول کجا بودی ؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودید ؟ گفت :
شب اول من در حضرت بودم ، از آن اینجا نبودم .
و شب دوم حضرت اینجا بود ، از آن من و زندان هر دو غایب بودیم .
***
هجویری در باره ی آثار و کتاب های حلاّج می نویسد:
« … و من 50 پاره تألیف حلاّج را بدیدم اندر بغداد و نواحی آن و بعضی به خوزستان و فارس و خراسان » .
ابن نـدیم نیز 47 جلد از آثار و رسالات حلاّج را نام برده است.
عطار تأکیــد می کنــد:
« … و حلاّج را تصانیف بسیار است و صحبتی و فصاحتی و بلاغتی داشت که کس نداشت، و وقتی و نظری و فراستی داشت که کس را نبود. »
***
نوشته هایی که می خوانید ٬ بخش هایی است از یک نامه که که ظاهرا احمد بن فاتک مرید حلاج به خلیفه مسلمانان نوشته است. متن کامل این نامه را در کتاب شعله طور نوشته دکتر زرین کوب بخوانید.
یک روز قبل از آن ، وقتی منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند .... وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد. شبلی به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت. صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند. در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید- و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.حیات برای من مرگ است.مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آنکه من دوستش دارم من است. ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد....
... وقتی نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود درخواست تا سجاده خود را برای وی روی به قبله بگستراند. بعد با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کشندگان خود را دعا کرد و بخشود.سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد... آخرین سخنش آن بود که با بانگ بلند فریاد زد برای واجد همان بس که واجد او را به جهت خویش یکتا کرده باشد... به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد. چون در همان لحظه بود که شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند. صدای فریاد از جمع برخاست. شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد. یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.ابن خفیف را در آن غوغا ندیدم و اگر بود پیداست که چه در چه حالی بود.
... خواهرش با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود - نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت. پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.صدای حمد-پسر حلاج- برخاست:نیم مرد ، کدام است؟ مرد از آنکس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟ زن که از شدت اندوه عقل خود را از دست داده بود فریاد زد: اگر تمام بودی سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.اگر تمام بود...
وقتی پیکر بیجانش را مثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در دجله فرو می ریخت از هر ندای الله برمی آمد؟ ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت. کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت. همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله طور تبدیل کرده بود ، ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟...
... امیرحاجب این فرجام کار حلاج بود. فرجام حال کسی که هیچکس او را چنان که بود نشناخت. فرجام حال کسی که مشایخ راستین در باب او گفتند در بین همه خلق اگر یک موحد واقعی وجود داشت حلاج بود... .
***
تعزیه حلاج
تعزیه « مجلس حق گفتن منصور حلاج و کشیدن او را بحکم شرع بدار ملای روم و خون او را در شیشه پنهان می کند بجای زهر دختر کور و کر و افلیج میخورد حامله میشود و میزاید شمس تبریز را » نام دارد که چگونگی به دست آمدن آن داستانی دیگر دارد .
انریکو چرولی، سفیر ایتالیا در ایران در اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی شمسی، بین سال های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۴ مجموعا پنجاه و پنج تعزیه از نقاط مختلف ایران گرد آورد و آن مجموعه را به کتابخانه واتیکان اهدا کرد.بعدها پروفسور چلکوفسکی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه نیویورک، از متن دستنویس یکی از این تعزیه ها عکس برداری کرد . درسال ۱۳۵۶ دکتر مهدی ثریا این متن را که در ۱۹۵۵ لوئی ماسینیون آن را به زبان فرانسه ترجمه کرده و در مجله « مطالعات اسلامی » به چاپ رسانیده بود، به انگلیسی ترجمه کرد و بعدها تنها نسخه فارسی این تعزیه را در فصلنامه تئاتر منتشر کرد .
هشت شخصیت در جستجوی شناخت
این تعزیه هشت شخصیت دارد : حلاج ، متشرع ، ملای روم ، زوجه ملای روم ، دختر ملای روم ، شمس ، یهودی و طباخ .
نام این تعزیه که بخش هایی از آن برگرفته از مثنوی مولاناست. خلاصه داستان زیبا و شگفت آن است که با سخنان حلاج آغاز می شود :
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست
متشرعی متعصب و سخت گیر در جریان محاکمه حلاج از ملای روم نظر و رای می طلبد و او دستور می دهد حلاج را بیاورند :
رو بیاور آن لعین را نزد من
کشتنش واجب بود این انجمن
هرکه گوید من خدای برحقم
در شریعت بایدی او را کشم
زود آریدش بپرسم حال او
چیست منظور وی از این گفتگو
و منصور می گوید :
ما نداریم از رضای حق گله
عارناید شیر را از سلسله
ما برای دیدن جان آمدیم
نی برای رد فرمان آمدیم
پس از چند گفتگو، ملای روم حلاج را محکوم به مرگ می کند و در زمان به دار کشیدن منصور از حلق او خون بیرون می ریزد . ملای روم در حال گفتگوی درونی این خون را به شیشه می کشد و در خانه روی رف می گذارد و به اهل خانه می گوید این شیشه حاوی سم است .
ملای روم دختری افلیج دارد و وقتی خانواده اش در روز عید او را به دلیل افلیج بودنش به دشت نمی برند ، دختر که قصد خودکشی دارد خود را تا نزدیک رف می کشاند و خون را می نوشد و بلافاصله شفا می یابد.
بعد از این حادثه ملای روم از کرده خود سخت پشیمان می شود و بعد می فهمد که دخترش با نوشیدن خون حلاج باردار شده و همسرش می گوید :
آفتابی گشت طالع از وجود
حاصل هرکار را باید درود
از افق گویا منور آفتاب
آفتاب آمد دلیل آفتاب
نام او شمس است شمس الدین حق
می برد از ما سوا گوی سبق
میلاد شمس
شمس به دنیا می آید و به مجلس درس ملای روم می رود و پس از سخنانی از ملای روم در مورد آنچه تدریس می کند ، می پرسد و ملا به او کتابی را که حاوی درس های شرع و نحو و اصول است نشان می دهد . شمس می گوید :
آنچه فرمودی بود آن علم قال
رو بخوان یک لحظه هم علم حال
و کتاب ملای روم را در آب می افکند .
ملای روم معترض می شود که "زحمت سی ساله را کردی خراب" . شمس کتاب را خشک از آب در می آورد . ملا ، مفتون تقاضا می کند شمس این علم را به او بیاموزد . شمس از او می خواهد « هرچه خواندی علم را وارون کنم . » بعد پولی به ملا داده و آدرس یهودی ای را می دهد و می گوید به آنجا برو دو شیشه شراب بگیر و شیشه ها را طوری بیاور تا شیخ و شاب و تمام اهل شهر آن را در دستان تو ببینند .
یهودی پس از اینکه ملا قول می دهد او را به دلیل داشتن شراب مجازات نکند ، دو بطر شراب به او می فروشد . ملا در میان حیرت مردم با آن شراب ها از بازار و شهر عبور می کند . مردم و متشرع با اعتراض به خانه ملا می روند و تمام شیشه های خانه را می شکنند . شمس بیرون می آید و از متشرع ماجرا را می پرسد . او می گوید :
خود به ما گوید شراب آمد حرام
از کلام الله گوید این پیام
خود برد آشکارا خانه اش
ما شکستیم شیشه و پیمانه اش
...
شمس به مردم می گوید :
این بود بوی گلاب ای مردمان
اشتباهی کرده اید از این میان
عذر او خواهید از راه کرم
ورنه در عصیان تمامید متهم
متشرع می پذیرد و عذرخواهی می کند . شمس به ملای روم می گوید :
دیدی این مردم همه کورند و کر
حالت قالند چون تو در نظر
همرهم آی تا کنی سیر دگر
بین حماقت های مردم سر به سر
پرواز مرغ کشته
سپس هر دو به هیات درویشانی فقیر به طباخی می روند و از طباخ می خواهند تا در ازای دریافت دو دینار به هرکدام از آنها یک مرغ پخته بدهد . طباخ نمی پذیرد و شمس می گوید اگر طباخ پیشنهاد آنها را نپذیرد ، مرغ ها را کیش خواهد داد. قصاب به طعنه می گوید :
من شنیدم اینکه درویشان عام
جمله دیوانند اندر هر مقام
حال شد معلوم من دیوانه اید
هر دو بیچاره و بی سرمایه اید
مرغ سر ببریده بی بال و پر
چون پرد ژنده پوش بی هنر
شمس مرغ ها را می پراند . مردم که شاهد پرواز مرغ های پخته بی سر و پا بودند ، آن دو را در میان می گیرند. ملا که در زیر دست و پای مردم مانده از شمس کمک می طلبد و شمس پس از اینکه مردم متفرق می شوند به ملا می گوید :
حالیا دیدی که در قالند و قیل
در ترازوی عمل هستند ذلیل
اهل ظاهر را تو دیدی سر به سر
اهل باطن هیچ ناید در نظر
بعد شمس می خواهد از روی آب رد شود ، در پاسخ ملا در مورد چگونگی این کار ، می گوید با گفتن ذکرعلی چنین کاری میسر می شود . اما ملا که علی گویان می خواهد روی آب راه برود ، در آب فرو می شود و با گفته شمس داستان به پایان می رسد :
کس ورا نشناختی اندر نظر
کی علی را می شناسی بی هنر
باش تا روزی که این فکر و خیال
برگشاید بی مهابا پر و بال.
***
از دیگران و حلاج
ادوارد براون درباره حلاج می نویسد: "راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می کنند.
حلاج: شعری ازشفیعی کدکنی
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند.
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
***
شبلی را با حق رازی بود در میان. گفت: بارخدایا٬ چون بود که «حسین منصور» را از میان ما برگرفتی؟
گفت: رازی به وی دادم و سری با وی نمودم، به نااهلان بیرون داد؛ به وی آن فرود آوردم که دیدی.
«کشف الاسرار :خواجه رشیدالدین میبدی»
***
حلاج: شعری از سید علی صالحی
خاکستری که تویی
خاموشیات چراغی است
خانه به خانه
فراخوان روشنی.
خاکستری که تویی
بر اوراق شب اما
هر نقطهی معناش
در تماشای فانوس و گریه
نطفه میبندد.
دریغا!
دریچهای که آشنات باشد
در اوزانِ این کوچه نیست،
ردیف این همه چراغِ مُرده
به چه کارت میآید؟
سنگین و خسته
از کوچهی کلمات میگذری
هر واژه دیواریست
مُردهریگ دفتری ناخوانا
که ترا هزارساله خواهد کرد
نگاه کن
هم پس از این همه هوا
تنها یکی صدا
ترا به جانبِ مرگ میخواند.
انسانِ این دقیقهی بینا
کجاست
تا مَنَش بر سنگفرش ستاره
نظاره کنم.
خاکستری که ماییم
مگر که حوصلهی حلاجی ...
ورنه باد
رو به باد خواهد وزید!
***
|
با حلاج ( علی میرفطروس) |
|
|
|
|
|
|
|
ما از ستیغ و تیغ گذشتیم |
***
یدالله رویایی: ... به قول حلاج "هویت ما در لائیت ماست".
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است. یازده قرن از او میگذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتادهاند: هویتهای قومی، هویتهای مذهبی، هویتهای فرهنگی و ملیشان را به رخ هم میکشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتادهاند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم، و ادامهی او شمس تبریزی را، "کشف غیر" را. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانیاش بالای دار رفت، ایدهای که همهی ایدئولوژیهای مذهبی و سیاسی را پشت سر میگذارد.
چه فایده که دار حلاج را بستاییم ولی اندیشهی او را هضم نکنیم؟ اینهمه ادبیاتِ دار برای حلاج، از شعر و از رمان، اگر به ما حذف هویت و حذف تعلق نیاموزد، آئینهای برای خشونت و بیرحمی میگردد، و عشق به کشتار و سر بریدن و وحشت...
***
نمایشنامه ی ( دولت عشق) از همین نگارنده و در تارنمای وی در باب حسین منصور حلاج است.
***
استاد زرین کوب:
مدتی شد محفل دلدادگان را شور نیست
ما دگر ره نغمهی منصور سر خواهیم کرد
حضرتش فرمود: